تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٢٢٦ - حكايت
ازو بگردان! و اگر دست تو در گردن مطلوب حلقه نشود، مخروش و حلق مخراش! چه دانى اگر مصلحت تو در نايافت آن باشد. و بحقيقت هر مطلوب كه در عالم كون و فساد حاصل شود، انعدام و زوال لازم او خواهد بود، و هر آينه بعد از تعلّق تأسّف بر فوات بيش باشد. پس چون پيش از آنكه عروس مقصود از تتق غيب چهره گشايد، نفس را بر مشاهده جمال او چندان شعف نيست.
اگر همچنان در خدر عدم مستور بماند، آسانتر از آن باشد كه رخسار نمايد و باز بترّفع فقد محتجب شود. چون مرد كه از دنيا بغايت مأمول و نهايت مطلوب برسيد و عالم را مسخّر و تابع امر خود گردانيد؛ همه را برانداخت و با گوشهاى پرداخت و گفت دنيا سرورست اگرنه غرور باشد. و بدانكه هركه را از شقاوت نيرنگ [١٥٤ پ] بيرنگ قساوت در دل مرتسم شد، و اگرچه دلايل لامعه و امارات لايحه معاين و مشاهد باشد؛ نصيحت در آن نفس نقش نبندد و از سختدلى دد گردد. چه كثرت گناه دل را بميراند تا موعظت در او اثر نكند، چنانكه حقّ تعالى از آن خبر ميدهد: «إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ»[١].
در تفسير است كه چون بنده گناهى ميكند، نقطهاى سياه بر دل او ظاهر شود.
[اگر] باز با راه صلاح آيد و بتوبت گرايد؛ آن نقطه محو گردد، و الّا چون شرّى ديگر را مباشر شود، آن نقطه تضاعف پذيرد، تا همگى لوح دل از سواد نقطه چون سويداى ديده سياه گردد، و آنرا «ران»[٢] خوانند نعوذ باللّه منه.
حذيفه گويد: دل مانند كفّ دست و انگشتان است. چون بنده ارتكاب محظور و اقتراب محذورى كند، دل منقبض شود و يك پنجه فروافتد، و على- هذا بر هرگناهى پنجهاى فروافتد تا بىپنجه بماند. بعد از آن مهر ضلالت:
[١] - قرآن ٥٠: ٣٧.
[٢] - ص: ازان