تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٩٤ - ١٢ - خلافت مستعين
[...] و ملطيه[١] و شام از بهر او فرستاد و گفت مدتى آنجا اقامت بايد كرد تا روميان بترسند و تعرّض نرسانند.
آنگاه احمد بن الخصيب تركان را گفت اگر از پس منتصر خلافت مؤيد و معين را رسد شما را كه پدر ايشانرا كشتيد [١٣٣ ر] بكشد. شما منتصر را الزام كنيد تا ايشان را خلع كند. چون تركان آن مبالغه آغاز نهادند، منتصر ايشان را طلب داشت، تا خود را خلع كردند، آنگاه عذر ايشان بخواست.
و در روزگار او يعقوب بن اللّيث الصّفار در سيستان خروج كرد و كار او قوى شد. و منتصر هم درين سال بمرد. و مدت خلافت او شش ماه بود و عمر او بيست و پنج سال بود. و پسرى طفل داشت عبد الوهاب، و پسرزاده معتصم احمد بن محمد برو نماز كرد.
[١٢]- خلافت مستعين
چون مستعين خليفه شد تركان گفتند اگر يكى را از فرزندان متوكّل خلافت دهيم خون پدر از ما بازخواهند. اتفاق كردند كه با احمد معتصم بيعت كنند. [و در روزگار او ابو الحسين يحيى خروج كرد،] و او مردى متديّن و نيكوسيرت بود[٢]، و در ايّام متوكل از خراسان بيامد، بغايت تنگدست و وامدار، و بنامرادى روزگار ميگذاشت، و حال خود را با يكى از امراى متوكّل بگفت، او بجواب فرمود كه امسال ترا جزاى خيرى دهند! يحيى در كوفه دعوت آغاز كرد و خلقى برو جمع شدند، و بيت المال را بر ياران قسمت كرد.
عامل بغداد لشكرى بفرستاد تا جنگ كردند، و يحيى كشته شد.
[١٣٣ پ] و مستعين هيچ خصلتى نيكو نداشت الا در نفس او سماحتى بود. و در ايام او تركان برآشفتند و مستعين را خواستند كشتن، مستعين بر احوال
[١] - ص: توقيع( بىنقطه) و ملطنه( گويا كلمهاى افتاده است).
[٢] - تج ١٨٣، طق ٢١٨.