تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٧٧ - ٢ - خلافت منصور
و ابو جعفر [١٢١ ر] همهروزه اندوهگين بودى، ابو مسلم از آنحال استفسار كرد، گفت از عم خود عبد اللّه بن على ترسم كه شام بيعت نكند. ابو مسلم قبول كرد كه كار او كفايت كند. و عبد اللّه بن على را پنجاه هزار سوار بود. چون خبر وفات سفّاح بشنيد، لشكر را جمع كرد و گفت سفّاح گفته بود هركه مروان را دفع كند ولايت شام او را باشد. و از مردم بيعت جهت خود بستد و لشكر به جزيره آورد. ابو جعفر ابو مسلم را بفرستاد تا با او حرب كند، و مقاسات بسيار كشيد و شش روز در مكاوحت بسر برد، آخر الامر عبد اللّه بگريخت.
پس منصور كس فرستاد تا اموال و غنيمت را ضبط كنند، بو مسلم برنجيد. و يكسال عيسى كه امير كوفه بود عبد اللّه را پنهان داشت، و از منصور جهت او زنهار خواست. آخر الامر قبول كرد. و چون او را حاضر كرد، محبوس كردش.
و اندرين سال ابو مسلم[١] عاصى شد. چنان [كه] ذكر رفت. منصور از ابو مسلم آزرده بود. چون كار عبد اللّه را ابو مسلم تمام كرد، منصور او را پيش خود خواند، و ابو مسلم رنجيده بود، اجابت ننمود، عزم خراسان كرد. منصور او را بانواع مواعيد خوب مستظهر گردانيد. چون بارها رسولان آمدوشد كردند، ابو مسلم [١٢١ پ] ناچار بحضرت پيوست. منصور او را اكرام كرد و اركان دولت را باستقبال فرستاد، و آن شب چهار كس با شمشيرها بداشت و گفت چون من با ابو مسلم سخن گويم و دست برهم زنم شما شمشير درنهيد! چون ابو مسلم درآمد و سلام كرد، او را جواب خوش گفت، و خواست كه شمشير حمايل با او نباشد، گفت شنيدم كه دو شمشير نيكو از عبد اللّه يافتى و اين شمشير حمايل يكى از آنست. گفت همچنين است. منصور گفت بمن بنماى! ابو مسلم شمشير بدو داد، منصور بستد، گفت بيادگار تو با من باشد. پس
[١] - تج ١١٢.