تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٦٠ - حكايت
بسوز غرامت و ندامت گرفتار آمد، از خاركن عذر خواست و آن جنايت را بصلات مقابل داشت، و عهد كرد كه در مستقبل زمان برهيچ كار داعى تعجيل را اجابت ننمايد و بىتفحّص در هيچ مهمّ خوض نكند.
و اين ملك كنيزكى داشت در غايت بها و كمال و نهايت حسن و دلال، سر و قدّى، ماهخدى، شكرريزى، شورانگيزى. و ملك شيفته كمال و واله جمال او بود، هواى او را قبله و امام [٤٢ ر] ساخته و خانه دل از رخت تعلق غير پرداخته، چنانكه اين بيت حسب حال او شده:
|
تركت للنّاس دنياهم و دينهم شغلا |
بذكرك يا دينى و دنيائى |
|
|
كانت لنفسى اهواء مفرّقة |
فاستجمعت بذراك القلب اهوائى |
|
عروس ملك از غيرت همواره ضجرت نمودى و از سوز سينه خوناب حسرت از فوّاره ديده بر صفحات وجنات ريختى. يك روز شكايت حال و نكايت نكال با ستيرهاى كه در معضلات امور بحسن كفايت و لطف اهتمام او اعتماد داشتى بازگفت و او را از شدت محنت و فرط سهر و نكبت خود خبر داد و گفت، بيت:
|
لو تسمعون شكوت من هجرانهم |
حالا يرقّ لها الجماد الاملس |
|
ملك برين كنيزك جادو نيك شيفته است و من از آتش رشك چون نمك در آب ميگدازم، و با اين همه اگر راه تدارك مفتوح بودى چندين سهام مصائب متواتر بر جان حزين نرسيدى.
آن دوست بعد از تسكين و تسلّى جواب داد كه چندين اسف كه موجب تلف است بخود راه نبايد داد، و چون مرا محرم راز كردى بىتحمل[١] مؤنتى گرد چارهاى برآيم و اين بار گران بتدبير صايب از دوش جان تو بردارم.
[٤٢ پ] «اعطيت القوس باريها و اسكنت الدّار بانيها».
[١] - ص: تجمل.