تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٧٦ - حكايت
قبول كنى، باشد كه جمال مقصود در آيينه مطلوب بينى.
عبيد گفت فرمانبردارم و از اشارت و نصيحت تو سر برندارم.
پير دهقان گفت جهد كن تا حكم تو در ميان رعيّت مختلف نشود، بلكه بنزد خاص و عام و وضيع و شريف يكسان باشد، تا رضاى حقّ تعالى حاصل باشد. ديگر حاجب را بفرماى تا عمّال و گماشتگانرا زمانى بر در بدارند، پس بآهستگى با اجازت پيش آرد، تا شكوه و هيبت تو در دلهاى خواص و عوام متمكّن شود. و بايد كه تحفه و هداياى هيچ آورندهاى محلّ قبول نيايد، تا زبان ايشان بر تو دراز نگردد. و در تسيير[١] طريق معدلت و تشهير سنّت نصفت مبالغت بايد فرمود و جناح اصلاح بر عموم رعايا گسترد و جانب هركس باندازه استيهال استحقاق او مرعى داشت.
عبيد گفت من اين نصايح را پذيرفتم و امام و مقتداى خود گرفتم، و مرا از آن عمل مالى خطير حاصل آمد، و هيچ قاصد و ساعى را در حقّ من مجال طعن نبود، و ببركت اقتدا بنصيحت آن پير مايه غنا اقتنا كردم. بيت:
|
هركه او پند بزرگان شنود (؟) |
چرخ نتواندش نهادن بند |
|
حكايت
آوردهاند كه نوح منصور را چون رايت جاه در اطراف [٥٣ ر] آفاق مرتفع گشت و [بر] ممالك خراسان استيلا يافت، همواره اوقات روزگار خود بر استخبار احوال جهان مصروف داشتى و فكر و همّت بر استطلاع[٢] اخبار اطوار مردم مقصور كردى. و هرجا كه دشمنى پاى از دايره مطاوعت بيرون نهادى و سر از ربقه فرمان برتافتى، در دفع آن بقدر امكان بكوشيدى.
و از مكنونات ضماير و مخبيّات سراير مستخبر و متفحّص بودى. و در تمامت
[١] - ص: غير- روى آن آمده: تعسير(؟)
[٢] - ص: استطاع.