تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٣٩ - ١ - خلافت ابو بكر
بر چنين حركات اقدام ننمايد.
[خالد چون] متّهم بود از[١] مالك باغراى عمر بخدمت ابو بكر آمد. و چون بار طلبيد مثال صادر شد كه خالد تنها بحضرت آيد، تا مهمّ گويد. خالد دانست كه عمر درين باب بجدّ است. جريده [٩٥ پ] بخدمت شتافت، و از بلال درخواست كه او را بخدمت امير المؤمنين تنها درآورد، وقتى كه عمر حاضر نباشد. و بلال آن قبول كرد. چون خالد بر در مسجد رسيد عمر حاضر بود، برخاست و گريبان خالد بگرفت، گفت: «قتلت مسلما و عرّست امرأته». خالد هيچ نگفت.
بلال در رفت و امير المؤمنين را گفت خالد بر در است، و نگفت كه عمر با اوست. ابو بكر گفت خالد را در آر، و بلال دست خالد را بگرفت. عمر خواست در رفتن، بلال گفت ترا در آمدن نفرموده است. عمر بازگشت.
پس ابو بكر خالد را گفت چرا مسلمان را كشتى؟ خالد گفت يا امير المؤمنين سوگند دهم ترا كه از لفظ پيغمبر نشنيدى كه گفت «خالد سيف اللّه» فرمود كه «نعم» شنيدهام. گفت واثق باش كه شمشير خالد نرود جز بر منافقى يا كافرى. ابو بكر گفت حجت بزرگ گفتى، برو بعمل خود بازگرد!
خالد بيرون آمد، عمر هم آنجا نشسته بود. خالد دست بقبضه شمشير كرد، گفت «تعال يا ابن امّ سلمة!» عمر دانست كه ابو بكر ازو عفو كرد، خاموش شد، و آن حرارت در خاطره ماند.
ابو عبيده رسولى[٢] بروم فرستاد. در آنوقت كه او رسيد، لشكر [٩٦ ر] اسلام بحرب مشغول شده بودند. چون او را بديدند و هركس ازو احوال پرسيدند؛ رسول دانا بود، گفت من مقدمه لشكرم كه امير المؤمنين ابو بكر بر عقب من
[١] - ص: متمم بودار.
[٢] - تج ٢٠.