تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٢٣٥ - حكايت
بهنگام كرّ و فرّ هيچ گردگوى ظفر از ميان نبرد من بنبرد. هركجا روى نهادمى اقبال استقبال نمودى، و يمن يمين و يسر يسار من بودى. زمانه غاشيت متابعت من بر دوش برداشتى و ايّام حلقت مطاوعت من در گوش داشتى. چون مدّتى مرتع رياض دولت خود نضير ديدم و منبع حياض حشمت عزيز يافتم؛ آن نعمت را بخلود مقرون پنداشتم و آندولت را بدوام موصول انگاشتم. ناگاه از مهب نكباء هجوم تندباد فناء و هجوم صرصر بلاء وزيدن گرفت، و شير بىآهوى صولتم كه نهنگ جانستان و پلنگ پيلافكن را با شغال تكليف نمودى، آخر برو به بازى فلك كفتار عشوه، در خواب خرگوش بماندم و آن نعمت و ثروت بر باد رفت، و اكنون خاك بر سر و سنگ در بردارم. زنهار! هركه در حال و مآل من وقوف يابد؛ بايد كه ديده انتباه بگشايد، و شهد مسموم خداع اين كلبه ميشوم را در نخورد، كه سمت شوم او آنست كه شهد نمايد [١٦١ پ] و كبست[١] چشاند، و در روز بازار اقبال، شادى گريزپاى ناپايدار را عمر گرانمايه نخرد و بخنده اين گنده پير مغرور نشود.
گويند[٢] چون تندباد فنا بر كشتزار اسكندر وزيد و قصّاب قضا بتيغ بىدريغ اجل حبل وريد او بريد، و او را زار درد و آزار بكشت؛ امر و نهى و گشاد و بست او از پست و نشيب پشت زمين منقطع گشت، و باد نخوت و غرور او فرونشست؛
ارسطاطاليس گفت اى اسكندر سكوت تو ما را بفرياد آورد و سكون تو در خاك آتش در نهاد ما نهاد.
ديگرى گفت ملك دى سخن گفتى ليكن امروز پنددهنده است.
|
بكيتك يا اخى بدمع عينى |
فلم يغن البكاء عليك شيئا |
|
[١] - حنظل.
[٢] - تحفة الملوك ١٠٩.