تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٧٠ - حكايت
بمداومت كاسات مدام و مشاهدت بتان گلاندام شهباز عيش و عشرت در دام كام مىآوردند.
امير ناصر الدين سبكتگين پسر را گفت جان پدر! اين باغ عظيم و دلگشاى و غمزداى و اين ضيافت نيك فرحافزاست. اما هركس از بندگان ما و از معارف و مشاهير اين خطه اگر خواهند، مثل اين باغ بتوانند ساخت و مانند اين ضيافت [٤٨ پ] ترتيب داد. اما پادشاهان بايد كه باغ چنان سازند كه ديگران از مانند آن عاجز مانند، و در زمينى نهال بايد نشاند كه مثل ميوه آن در بوى و طعم و لون در هيچجاى نباشد.
سلطان محمود پرسيد كدام زمين است؟
فرمود بايد كه در بستان فضل اماثل و افاضل نهال تربيت و احسان نشانى، تا ثمرهاى از آن حاصل شود كه سردى زمستان در آن تصرّف نكند و گرماى تابستان مضرّت نرساند.
حكايت
شيخ ابو عبد اللّه سهل رحمه اللّه گويد كه چون زياد بامارت خراسان نشست، مرا بخواند و گفت بر راه رستگارى و طريق جهاندارى مرا ارشاد كن! تا بدلالت و خفارت هدايت تو از بيداى ضلالت خلاص شوم و سعادت دو جهانى احراز كنم.
گفتم طريق جهاندارى دادست و مراعات حقوق افاضل و تفقّد احوال اماثل؛ و راه رستگارى قدم بر جادّه راستى نهادن و از كژى پرهيز نمودن.
زياد اين سخن را ياد گرفت و بناى كار خود بر آن نهاد.
گويند در اطراف ممالك خراسان شهرى خراب شده بود، و سبب خرابى خراج آنرا حكام آنجا تخفيف كرده بودند. [٤٩ ر] و چون آبادان شد و