تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١١٤ - حكايت
حضرت و استدامت دولت است [٧٩ ر] و السلام.
چون خواجه اين نصايح استماع فرمود مرواريد غلتان اشك را بالماس مژگان سفتن گرفت و از عيونعيون خدود بر خدود رفتن، و شيخ را حالى بصلات و هبات مالى خدمت كرد. شيخ از قبول آن ابا نمود. خواجه ديگربار برقرار معهود ارباب وظايف را بار داد و انعام و اكرام فرمود.
حكايت[١]
و يكى از آثار كفايت و كاردانى او آن بود كه چون سلطان ملكشاه با حشمى گران و لشكرى بيكران عزم غزو روم كرد، چهار صد هزار سوار بسرحد ملك قيصر روم آورد. قيصر با استعدادى تمام و حشمى بانام كه انامل محاسبان زيرك از عقد سر جمله آن عاجزاند، او را تلقّى كرد و دفع او مهيا شد.
و چون لشكرها بهم رسيدند، روزى سلطان با سوارى چند بشكار رفته، و عادت سلطان آن بودى كه چون بعزم شكار نهضت فرمودى هيچ از علامات و نشان پادشاهى با خود نبردى. اتفاقا فرقتى از لشكر روم كمين كرده بودند و طليعت برگماشته. درين حال سلطان مغافصة آنجا رسيد. ايشان كمين بگشادند و از اطراف چون دايره سر بهم باززدند و سلطان را نقطه مثال در ميان گرفتند و بيك زدن شكم كمند محيط [٧٩ پ] گردن سلطان و ياران او شد و مانند ضرب طويل مقبوض شدند. سلطان يارانرا گفت، تا او را در عداد افراد اجناد درآورند و بهيچ نوع تعظيم نكنند، ع: «سران گردن از عجز اينجا نهند».
پس او را پيش قيصر آوردند، پرسيد كه سرخيل شما كيست؟ گفتند ما را هرگز هوس و خيال سرخيلى در دماغ نبوده است، ما جمعى اورتاقيم، با
[١] - دستور ١٥٤ درباره البارسلان و نظام الملك- تاريخ گزيده ص ٤٣٥ درباره سلطان ملكشاه.