تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١١٣ - حكايت
عظيم اندوهناك و متالّم كشت. يكى از براهمه از براى همه او را تسليت ميكرد، كه اركان و اجزاى تنت را تلاشى و انحلال ضروريست و قوى و اعضا را وهن و ضعف از لوازم. [بر] تفقّد حسّ سمع چندين اسف كه موجب تلف است بخود نشايد كشيد! گفت: من از بهر بطلان قوّت سمع حزين نيستم، بلكه موجب تاسّف و سبب تحيّر آنست كه اگر مظلومى داد خواهد سخن او نشنوم و داد او نتوانم داد. پس بفرمود تا ارباب حاجات جامه سرخ بپوشند، تا چون او را ببيند داند كه او [٧٨ پ] دادخواهست. و تا او در قيد حيات بود، جز ارباب حوائج و ظلامات كس جامه سرخ نمىپوشيد.
و صدر اسلام از همه ملوك و حكّام بدين معدلت و شفقت سزاوارترست، تا چون در موقف با هيبت عرصات بايستد «يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ»[١]،
|
موقف ما فيه الّا خاشع |
او خاضع او مقنع للرّاس |
|
|
اعضاؤهم فيه السّهود و سجنهم |
نار و حاكمهم شديد الباس |
|
فضل و عدل دستگير او شود.
و اين معنى خود در اوهام چگونه صورت بندد كه حقّ عزّ و علا صدر اسلام را بر روى زمين حاكم گرداند، و خلعت بقاى او را بطراز طول مدّت و بلوغ امنيّت مطرّز كند و در مدينة السلام و حضرت امام اسلام باشد و مشارب عذب خويشتن را بىريب ازدحام گذارد! و هيچ شكّ نيست كه اشخاص انسانى را خلود و دوام محال است، پس همان بهتر كه بقليل فانى كثير باقى را احراز كند و فرصت كه «تمرّ مرّ السحاب» از صفات ذاتى اوست، غنيمت دارد.
و من امانت گذاردم و نصيحت بجاى آوردم. و بخداى كه مرا در تقرير اين كلمات هيچ غرضى دنياوى نيست، بل كه مطرح نظر و مسرح همّت نيكنامى[٢]
[١] - قرآن ٢٥: ٢٧.
[٢] - ص گويا:« بنامى» يا« سامى»( بىنقطه است).