تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٤٣ - ٢ - خلافت امير المؤمنين عمر
رفتند و هرچه گاو و گوسفند آنجا بود بخدمت سعد آوردند و حكايت باز گفتند، تمامت شاد شدند.
و چون فرس را از آمدن لشكر اسلام خبر شد؛ يزدجرد شهريار كه آخر ملوك عجم بود، رستم فيروزان را با سى هزار سوار بحرب ايشان فرستاد. چون بهم رسيدند و ترتيب سلاح و آلات ايشان را ديدند، مىخنديدند و تيرهاى ايشان را بدو كهاى زنان تشبيه ميكردند.
و رسولان سعد پيش رستم تردّد آغاز كردند. رستم بر تخت زرّين نشستى و تاج بر سر نهادى و بساطهاى مذّهب انداختى و پيلان بر درگاه داشتى.
رسول سعد شمشير حمايل كرده و نيزه در دست گرفته، بيامدى و شتر را نزديك تخت رستم [٩٨ پ] ببستى.
عجم بانگ برآوردند. رستم منع كردى و در سخنان رسول تأمل نمودى، همه بر قانون حكمت يافتى، هراسى بر دل او مستولى شدى. روزى با ياران خود گفت آنچه اعراب ميگويند و مردم را در آن دعوت ميكنند از دو بيرون نيست: يا صادقاند يا كاذب. [اگر كاذباند؛] قومى كه بر محافظت عهد و كتمان سرّ تا اين غايت مجدّ باشند و حرفى مخالف يكديگر نگويند، در غايت حزم و شهامت باشند. و اگر صادقاند؛ هركه با ايشان متمايل شود و مقابلت كند، مغلوب گردد. و مردم چون اين سخن از او بشنيدند؛ كوفته شدند و او را ملامت كردند، كه بحركت و سخنى چند از جمعى جهّال [كه] بر طريق اتّفاق موافق صواب افتد، بنياد نتوان نهاد و از آن چندين حساب نشايد كرد.