تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٤٢ - ٢ - خلافت امير المؤمنين عمر
و عجز ايشان اعلام داد. عرب بغز و فارسيان رغبتى عظيم [٩٧ پ] نمودند.
و امير المؤمنين عمر بيرون مدينه لشكرگاه كرد، و كس از عزيمت نيارست پرسيد، چه پيش از آن شخصى مثل آن سؤال كرده بود و زجر يافته بود، و غير از عثمان يا عبد الرحمن عوف درين باب كس سؤال نيارست كردن، و اگر با ايشان نگفتى عباس را گفتندى، تا ازو سؤال كند. عثمان گفت عزيمت كجا دارى؟ گفت در احوال عجم اضطراب عظيم است، و حكايت مثنّى بگفت.
جماعت رغبت كردند تا عمر نيز بنفس خود با ايشان باشد. عمر گفت با اهل راى مشورت كنم، اگر مصلحت بينند بيايم. مشورت كرد، اتّفاق بر مقام كردند.
عمر بر منبر رفت و بعد از تحميد گفت من برفتن عازم بودم، اما بزرگان صحابه و اكابر منع كردند، اكنون چون برين نوع شد كسى را اختيار كنيد كه درين حرب امير شما باشد. اتفاقا مكتوبى از پيش سعد و قاص بياوردند.
چون ذكر او بواسطه مكتوب در ميان آمد، باتفاق گفتند سعد مستعدّ اين كار است، كه شجاعت و تقوى دارد. و عمر نيز [با سعد] جانبى داشت، او را طلب كردند. چون برسيد لشكر بوى سپرد و كار حرب عجم با او حوالت كرد. سعد روانه شد، عمر فرسنگى چند با ايشان برفت و همه را پندها [٩٨ ر] داد و وداع كرد، و متعاقب مدد مىفرستاد.
چون بقادسيه رسيدند، لشكر آنجا نزول كرد، و از علوفات بازماندگى داشتند، جماعتى را بهرطرف فرستاد، تا گاو و گوسفند حاصل كنند. و مردم روستا سبب وصول لشكر عرب چهارپايان را پنهان كردند. شخصى را پرسيدند كه گاو و گوسفند پنهان كردهاى؟ انكار كرد. گويند از جانب بيشه آواز گاوى شنيدند كه او دروغ ميگويد، اينك ما همه در بيشهايم[١]. آن جماعت در بيشه
[١] - تج ٢٧- اين نخستين يغماگرى عرب است كه درباره مردمى بىگناه روا بداشتند.- ابن طقطقى ص ٧٦ دريافت كه داستان سخن گفتن گاو افسانهاى بيش نيست و آنها از آواز گاو بسوى بيشه رفتند نه اينكه گاو سخنى گفته باشد.