تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٢١ - حكايت
|
صاحب تخت و كلاهى، از خطاها روى را |
چون قبا در چين مكش، گر ملكت چين بايدت |
|
|
گر عروس مملكت را ميكنى عقد و نكاح |
برگ مهر خويشتن از بهر كابين بايدت |
|
[١٤ ر] «و مع هذا كلّه» رعايا متشكّى و بديگرى متوسل و متسلّى باشد، چه اگر گنج قارون و عمر نوح و ملك سليمن كسى را مسلم شود و در موازات اين مدت و محاذات اين مكنت، ارباب حوائج و اصحاب توقعات را باذاعت انعام و اشاعت احسان اوفى محظوظ و بحظى اكمل مخصوص گرداند، در همهحال ايفاى مطامع انسانى متعذر باشد و تحصيل مراضى خاطر ناممكن. مصراع: «و رضى النّاس غاية لا تنال».
پس عاقل باختيار بچنين مناصب، باخذ آن مناقب كه شمرده شد، از چه جهت رغبت نمايد و خود را هدف سهام بليّات گرداند.
و اين جمله كه ذكر رفت در اين دو كلمه موجز كه «ما لكم و الامراء، لكم صفو امرهم و عليهم كدره» مندرج است.
و گويند والى با رعايا مانند طبّاخ است با متناول، كه تعب طبخ طبّاخ كشد و فايده اهل فايده استيفا نمايند. و از اينجاست كه گفتهاند: «سيّد القوم اشقاهم».
حكايت
گويند ملكى را از ملوك اتفاق گذار بر جمعى تجار افتاد كه بدادوستد مشغول بودند، وزير خود را گفت بعد از تفكر و تدبّر؛ مرا محقق شد كه احوال طبقات مردم بر سه نوع منحصر است:
طايفهاى بسعادت دنيا و مثوبت آخرت محظوظاند؛ و گروهى از حليت اين