تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٨٦ - حكايت
تو افتد مطيّه شموس تند غضب و مظنّه كينه ديرينه، عنان تملّك از دست من بربايند و سر از فرمان و حكم حلم برتابد، و از نوادر اقبال و افعال من چيزى صادر گردد كه خدشه چهره مروّت باشد، و بعد از آن ندامت مفيد و غرامت منجح نيايد. و اگر هزار مثال از حضرت باستدعا و استحضار تو نافذ شود، بانواع اعذار تعلّل بايد نمود. و خطّ من ترا حجّتى قاطع و تمسّكى تمامت مصدوقه آنچه در صندوقچه سينه بود باظهار پيوست، تا برين جمله واثق باشى، و السلام.
اگر كسى اين عبارت بنظر فكر بنگرد و بميزان عقل اعتبار كند، جهانى عقل و عالمى[١] لطف درين كلمات مختصر منحصر و مندرج يابد. شعر:
|
از مرتبه دانيست درين مرتبه آرى |
يزدان ننهد مرتبه جز مرتبهدان را |
|
حكايت
گويند عبد الملك مروان پسران خود را گفت: چهار سخن از من ياد گيريد و آنرا شعار و دثار خود سازيد، كه صلاح دولت و نظام مملكت بدان منوط است [٦٠ ر] و هيأت اجتماع جمعيّت باسباب محافظت آن مربوط:
اول: هيچكس را وعده مكنيد كه بوفا مقرون نگردد و دل شما بانجاز آن رغبت ننمايد، چه گفتهاند: «خلف الوعد خلق الوغد». پيشتر علاقه تعلّق آن چيز را از دل بيرون بايد كردن و پس زبان بوعده دادن، «وعد الكريم نقد و تعجيل، و وعد اللئيم مطل و تهديد».
|
اذا قلت فى شىء «نعم» فاتمّه |
فانّ «نعم» دين على الحرّ واجب |
|
|
و الّا فقل «لا» و استرح و ارح به |
لكيلا يقول الناس انّك كاذب |
|
دوم: در كارهاى سهل المدخل و صعب المخارج خوض[٢] مكنيد، چه گفتهاند:
«العاقل من لا يرفع راية الا بعد الثقة باستعلائها، و لا يقدح نارا الا بعد التأّهب
[١] - ص: عالمى.
[٢] - ص: خوذ.