تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٧٦ - ٢ - خلافت منصور
ابو العبّاس تعلّل نمود، پس در سنه خمس و ثلثين و مائه سفاح ابو جعفر را وليّعهد خود [كرد] و بيعت از بهر وى بستد، و از پس او پسر عمّش را عيسى. و ابو جعفر را گفت اگر درين باب [به ابو مسلم] نامهاى نويسم يمكن كه اجابت نكند، تو خود برو و بيعت بستان. ابو جعفر دگرباره به خراسان رفت. ابو مسلم را آن تدبير كه بىاتّفاق او در ميان رفت موافق نيفتاد و ابو جعفر را [١٢٠ پ] اعزاز نكرد.
ابو جعفر مدارا كرد تا بيعت بستد و بازگشت. و از ابو مسلم شكايت كرد، و سفّاح خاموش شد.
سال ديگر ابو مسلم نامه نوشت و دستورى خواست كه بحجّ رود. با هشت هزار مرد بحجّ رفت، و در وقت توجّه بحضرت پيوست. سفّاح او را اعزاز كرد.
ابو جعفر گفت فرصت را فوت مكن، او را ببايد كشت. سفّاح را خوش نيامد، گفت با چندين سعى و مدد كه او را درين دولت است بچه رخصت خطاب قتل با او توان كرد؟ ابو جعفر گفت اگر ملك خواهى او را بكش، و اگر انكار مردم مانع اقدام است، وقتى كه درآيد من او را بكشم، تو گناه بر من نه، تا تو معذور باشى. سفّاح گفت آنچه دانى بكن! ابو جعفر نيّت كشتن او جزم كرد. روز ديگر ابو مسلم درآمد، [سفّاح] به ابو جعفر كس فرستاد كه آنچه دوش گفتم مكن! چون ابو مسلم بيرون رفت، سفّاح گفت اين مرد عزيمت حجّ دارد، اگر در دلش غدر بودى پيدا نشدى. ابو جعفر گفت اميرى موسم به من ده تا من نيز حجّ گذارم. و اميرى و امارت [حجّ] ابو مسلم طلبيده بود. سفّاح اجابت كرد، و امارت به ابو جعفر داد. ابو مسلم برنجيد.
[٢]- خلافت منصور
چون از حج مراجعت نمودند، در راه خبر وفات سفّاح بشنيد، از لشكر بيعت جهت خود بستد.