تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٨٥ - حكايت
پس پادشاه بايد كه طريق اقتصاد مسلوك دارد و بهدايت و ارشاد بارى تعالى مقتدى باشد، نه بذل بىاندازه كه بسفه راى و اسراف موسوم افتد و نه امساك و تقتير كه بشنار بخل موصوم گردد.
سوم: حلم. كه اوليا بمكارم او واثق باشند. اگر كسى را عثرتى افتد، چون از عفو و صفح سلطان مايوس نباشد، با مخالفت دولت دم موافقت نزند، [٥٩ ر] و دشمنان چون ابواب حلم او مفتوح يابند در مكاوحت نكوبند.
و هم برين گونه مفتتح خطبه بمختتم انجاميد، مردم بعفو و حلم وجود او مستظهر شدند و دلها بمحبّت او مايل شد و زبانها بثناى دعاى او داير گشت.
پس از آن محاسن اخلاق و كرايم اوصاف با پيش گرفت و داد داد داد، و اساس پادشاهى بر موجب موعود نهاد. لاجرم زمان دولت او چون ايام ربيع خرّم و مربع حضرت او مانند حرم مأمن اهل عالم گشت.
حكايت
احمد سليمان گفت از پدر خود شنيدم كه چون امير المؤمنين معتصم بخلافت رسيد و سروران جهان او را گردن نهادند و گردنكشان زمان سر بر خطّ فرمان او آوردند، در آن منزلت مرتبت خود را بشناخت و هرچيز را بمركز و مصبّ خود جاى داد و مقدار و محلّ هريك از اركان دولت معين كرد.
و ميان او و عبيد اللّه طاهر نقارتى كافل و عداوتى ظاهر بود. چون بر سرير خلافت استقرار يافت، اول خانه سينه از نقوش كينه پاك كرد، پس پيش عبيد اللّه بخطّ خود نوشت و مضمون اين بود كه از مدتها باز غبارى از تو در خاطر بود، ليكن حصول قدرت ازالت آن كرد، و از آب حلم اشتعال [٥٩ پ] آن نايره منطفى شد، و مشارب سوابق حقوق خدمت آباى تو بلوا حق عقوق و اباى تو مكدّر نگشت. اما اثر آن خدشه اندكى باقيست. و مىترسم كه اگر نظر بر