تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٥١ - حكايت
دمبريده و مردم مارگزيده برخود پيچيدم و اين بيت سبحه زبان كرده، شعر:
|
از بهر توم جان و جهان مىبايد |
چون تو بروى جان و جهان را چكنم |
|
[٣٥ پ] چون قابله صبح طفل آفتاب را در قماط كبود پيچيده در مهد دهر نهاد، با دوستى كه اهليّت محرميّت داشت، اين ماجرا در ميان نهادم. آن دوست از طريق نصيحت گفت پاى بر سر دل بايد نهاد و دست از وصال حلال بايد شست، چه اين والى را نه دين دامنگيرست و نه نصيحت دلپذير، نه از عار ترسد، نه از يار پرسد.
من آن جام ناكامى را كه در كام جان از زهر هلاهل ناگوارتر بود، از حكم ضرورت تجرّع نمودم و مرواريد خوشاب اشك را بالماس مژه سفتن گرفتم. عاقبت روى سوى پادشاه حقيقى كردم و از سوز سينه فطيرى در تنور گرم بىخويشتنى دربستم. شعر:
|
ايا ربّ فرعون لمّا طغى |
وقاه و ابطره ما ملك |
|
|
لطفت و انت اللّطيف الخبير |
و اقحمته اليم [العذاب] حتّى هلك |
|
|
فما بال هذا الذى لا اراه |
يسلك الّا الذى قد سلك |
|
|
الست على اخذه قادرا |
فخذه و قد خلّص الملك لك |
|
هم آن روز از لطائف غيبى سببى چهره نمود، و بحكم:
|
و بين ترقى جوزة و انحدارها |
فكاك اسير و انجبار كسير |
|
خصمى غالب بالشكر جان ستان بسرحدّ او رسيد. شعر:
|
بجيش جاش فى الهيجاء حتّى |
رسا البرّ بحرا من سلاح |
|
[٣٦ ر] چون آن ظالم ديد كه طاقت مقاومت و قدرت مخاصمت او ندارد قرار بر فرار داد و روى بگريز آورد و جان بسلامت بتك پاى بدر برد و مالومنال و خزاين و دفاين بدشمن سپرد.