تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٥٠ - ٤ - خلافت امير المؤمنين و امام المتقين على
دارند. امير المؤمنين از مهاجرين جمعى ترتيب داده به بصره رفت [١٠٣ ر].
گويند عايشه در وقت توجّه بصره بآبى رسيد، گفت اين را چه خوانند؟ شتربان گفت حواب[١]. بگريست و گفت: از پيغمبر ٧ شنيدم كه با ياران خود ميگفت كدامست از شما [كه] سگان حواب[٢] در روى او بانگ كنند. و عزم رجوع كرد، طلحه و زبير گفتند اگر ازين باب بگذرى، لشكر برسد و ما را بيم هلاك باشد.
ناچار به بصره رفتند، و على نيز برسيد، و جنگها كردند، و در آن جنگ شمشير بر پاى شتر عايشه آمد و شتر بيفتاد. عايشه گفت: «يا ابا الحسن ملكت فاسجح» چون دست يافتى عفو كن!
امير المؤمنين بفرمود تا هودج را دور بنهادند و برادرش را بفرستاد تا ببيند كه مبادا زحمتى رسيده باشد. آنگاه عايشه را شب در بصره بردند و بسيار الطاف در حقّ عايشه فرمود، و تجهيز سفر بساخت، و چهل زن از زنان بصره با عايشه فرستاد، تا خدمت كنند، و او را با برادرش محمد بن ابو بكر سوى مكّه[٣] روان كرد و يك منزل خود بوداع رفت، و حسن را فرمود تا يك منزل دگر برفت، يكديگر [را] ثنا گفتند و عذرها خواستند.
بعد از آن امير المؤمنين على كس به معاويه فرستاد تا بيعت طلبد، معاويه قبول نكرد و پيراهن خونآلود عثمان [١٠٣ پ] بر سر نيزه كرد، گفت روا باشد كه خون عثمان بظلم بريزند؟! امير المؤمنين چون بشنيد گفت لعنت بر كشندگان عثمان باد! لشكر بكشيد و بر سر معاويه رفت، و جنگ عظيم بكردند، امير المؤمنين غالب آمد.
و جمعى از صحابه بيامدند[٤]، و امير المؤمنين عبد اللّه عباس را با ياران بفرستاد.
[١] - ص: جواب.
[٢] - ص: جواب.
[٣] - ص: كله( تج ٤٥).
[٤] - تج: ٤٨