شناخت نامه قرآن بر پايه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٣٥ - ٥/ ١٧ توبه نمودن على بن فضيل بن عياض
شبى، در حالى كه از ديوار، بالا مىرفت تا نزد وى رود، شنيد كه كسى مىخوانَد: «آيا گاهِ آن نرسيده است كه مؤمنان، دلهايشان به ياد خدا خاشع شود؟!». چون اين را شنيد، گفت: چرا، اى پروردگار من! گاهِ آن رسيده است.
آن گاه، باز گشت و آن شب را به ويرانهاى پناه بُرد و در آن جا، كاروانيانى را ديد كه برخى از ايشان مىگفتند: «برويم» و برخى ديگر مىگفتند: «تا صبح بمانيم، كه فضيل، در راه است و راه را بر ما مىبندد».
فضيل مىگويد: من در انديشه شدم و با خود گفتم: من شب در پىِ گناهم و گروهى از مسلمانان، در اين جا از من مىترسند! حتماً خداوند، مرا به اين جا كشانده است تا دست از گناه بشُويَم. بار خدايا! به درگاهت، توبه كردم و توبهام را مجاورت با بيت الحرام، قرار دادم.
٥/ ١٧ توبه نمودن على بن فُضَيل بن عياض
٦١٨ كتاب التوّابين، ابن قُدامه- به نقل از يعقوب بن يوسف-: فُضَيل بن عِياض، چنان بود كه هر گاه مىفهميد پسرش على، در نماز، پشت سرِ اوست، مىگذشت و درنگ نمىكرد و بيم نمىداد (آيات تهديدآميز قرآن را نمىخوانْد)، و هر گاه مىفهميد كه او پشت سرش نيست، در [قرائت] قرآن، سخت مىگرفت و آيات اندوهبار و ترسانگيز را مىخواند.
روزى، به گمان اين كه پسرش پشتِ سرش نيست، اين آيه را خواند: «پروردگارا! بدبختى ما، بر ما چيره آمد و ما، مردمانى گمراه بوديم». على، از هوش رفت و بر زمين افتاد. فُضَيل كه دريافت پسرش، پشت سرِ اوست و نقش بر زمين شده است، قرائت [خود] را مختصر نمود. سپس نزد مادرش رفتند و گفتند: او را درياب!
مادرِ على آمد و آبى بر سر و روى او پاشيد. على، به هوش آمد. مادرش به فُضَيل گفت: سرانجام، تو اين بچّهام، على را مىكُشى!
مدّتى گذشت و بار ديگر، فُضَيل، به گمان آن كه على پشتِ سرش نيست، اين آيه را خواند: «و آنچه تصوّر [ش را] نمىكردند، از جانب خدا برايشان آشكار مىگردد». اين بار،