شناخت نامه قرآن بر پايه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٩٩ - ٥/ ١ ايمان نجاشى
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و ياران او كه پيش از هجرت، در مكّه به او ايمان آورده بودند، بالا گرفت، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به آنان دستور داد كه به حبشه هجرت كنند و جعفر بن ابى طالب را نيز همراه آنان روانه كرد. جعفر با هفتاد مرد از مسلمانان، مكّه را ترك كرد و از طريق دريا، رهسپار حبشه شدند. چون خبر رفتن آنان به قريش رسيد، عمرو بن عاص و عُمارة بن وليد را نزد نجاشى فرستادند تا آنها را به نزد خود برگردانند. عمرو و عُماره، با هم سرِ دشمنى داشتند. از اين رو قريش گفتند: چگونه دو نفر را كه با هم دشمنى دارند، بفرستيم؟!
پس بنى مخزوم، از جرم قتلى كه عُماره انجام داده بود، گذشتند و بنى سهم، از جرم عمرو بن عاص.
عُماره- كه جوانى زيبا و نازپرورده بود-، تنها راهى شد؛ امّا عمرو بن عاص، زنش را نيز با خود بُرد. چون سوار كشتى شدند، شروع به مىگسارى كردند. عُماره به عمرو بن عاص گفت: به زنت بگو كه مرا ببوسد.
عمرو گفت: سبحان اللَّه! آيا اين كار، رواست؟!
عُماره، چيزى نگفت. چون عمرو سرمست شد، عُماره او را كه در جلوى كشتى ايستاده بود، هُل داد و به دريا انداخت. عمرو به سينه كِشتى چسبيد و سرنشينان كِشتى به دادش رسيدند و او را بالا كشيدند.
سپس به حضور نجاشى رسيدند و هدايايى را كه با خود آورده بودند، تقديم او كردند و نجاشى، آنها را از ايشان پذيرفت. عمرو بن عاص گفت: شهريارا! گروهى از ما كه بر خلاف دين ما برخاستهاند و به خدايان ما، ناسزا مىگويند، اينك نزد تو آمدهاند. آنها را به ما باز گردان.
نجاشى، عدّهاى را در پى جعفر فرستاد. او را آوردند. نجاشى گفت: اى جعفر! اينها چه مىگويند؟
جعفر گفت: پادشاها! چه مىگويند؟
نجاشى گفت: مىخواهند كه شما را به سوى آنها باز گردانم.
جعفر گفت: پادشاها! از آنان بپرس كه آيا ما بردگان ايشانيم؟
عمرو گفت: نه؛ بلكه مردمانى آزاد و شريف اند.
جعفر گفت: از آنان بپرس كه آيا از ما طلبى دارند كه آن را از ما مطالبه مىكنند؟
عمرو گفت: نه. از ايشان طلبى نداريم.
جعفر گفت: پس آيا خونى بر گردن ما داريد كه آن را از ما مطالبه كنيد؟
عمرو گفت: نه.
جعفر گفت: پس، از ما چه مىخواهيد؟! ما را آزار و اذيّت كرديد و ما هم از سرزمينتان خارج شديم.
عمرو بن عاص گفت: شهريارا! اينان، با دين ما، مخالفت كردهاند و به خدايانمان