فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٣ - پیدایش تضاد
میشوند؛ یعنی وقتی که جامعه از نظر زیربنا یعنی روابط تولیدی دو شکل پیدا کرد، از نظر روبنا هم دو قسم میشود و دو طرز تفکر و دو نوع جهتگیری در جامعه پیدا میشود که از همین جا جنگ طبقاتی آغاز میشود. پس جامعه تقسیم میشود به گروه استثمارگر و گروه استثمارشده. عمده این است که این استثمارگری و استثمارشدگی تنها در همین مرحله باقی نمیماند، بلکه در گرایش، وجدان و ساخت شخصیت دو طبقه مؤثر است یعنی اینها در این طبقه یک جور فکر میکنند آنها در آن طبقه جور دیگری فکر میکنند، این یک جور احساس میکند آن جور دیگری احساس میکند.
پیدایش تضاد
از اینجا تضاد پیدا میشود. گرایش طبقه مستضعف از نظر این فلسفه روشنفکرانه است و گرایش طبقه استثمارگر تاریک اندیشانه [١]، چرا؟ چون این طرفدار وضع موجود است و میخواهد وضع همین طوری که هست باقی بماند ولی او وضع موجود برایش به صورت یک آنتی تز درآمده، میخواهد آن را دگرگون کند و از بین ببرد و چون این است که حالت پیشروی دارد هم این است که روشنفکر است.
در کتاب قیام و انقلاب مهدی علیه السلام هم ما نوشتیم که مسئله روشنفکری از نظر مارکسیسم جنبه فرهنگی ندارد که مثلًا هر که تحصیلکرده است روشنفکر است و هر که بیسواد است روشنفکر نیست. جنبه نبوغ و غیرنبوغ هم ندارد که هرکسی که مغزش خوب کار میکند، یک آدم باهوش، شاگرد باهوش و با استعداد روشنفکر از آب درمیآید، کودنها تاریک اندیش از آب درمیآیند. به نسل کهن و نو هم مربوط نیست که بگوییم پیرها کهنه اندیشاند چون پیرند و به نسل گذشته تعلق دارند، جوانها چون جوان هستند و به نسل نو تعلق دارند روشنفکرند. نه، به طبقهاش بستگی دارد.
ممکن است یک شخص، پیر و کودن و بیسواد باشد ولی چون وابسته به طبقه محروم است خود به خود روشنفکر باشد، چون روشنفکری یعنی آگاهی اجتماعی نه دانستن فرمولهای ریاضی یا فیزیک. این شخص قهراً روشنفکر است یعنی آگاهی اجتماعی دارد و میداند راهِ اینکه جامعه را جلو ببرد چیست. ولی آن دیگری ممکن است از نظر سنی جوان باشد، از نظر هوش هم خیلی نبوغ داشته باشد، از نظر تحصیلی هم تحصیلکرده باشد اما در عین حال چون وابسته به
[١] این امر به اصل دیالکتیک مربوط میشود.