فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠ - نظریه سوم ترکیب اتحادی و انضمامی
دستگاههای جامعه و افرادْ بالخصوص با یکدیگر در یک وحدتی حل شدهاند یعنی استقلال ندارند. افراد در وحدت جامعه حل میشوند یعنی اصلًا فردی دیگر وجود ندارد آن طوری که در ترکیبهای طبیعی عناصر، بعد از ترکیب، دیگر عنصر وجود ندارد یعنی هیچ استقلال ندارد، فقط مرکب وجود دارد.
آنجا که آب وجود دارد اکسیژنی دیگر وجود ندارد. اکسیژنی بوده که تبدیل شده به آب، ولی حالا دیگر اصلًا اکسیژنی وجود ندارد. حالا فقط آب وجود دارد، خاصیتها هم همه خاصیت آب است.
تا اینجا هم پیش رفتهاند که عدهای گفتهاند اصلًا فردی در جامعه وجود ندارد. نهاد وجود دارد چون نهاد هم باز خودش یک جامعه است، فرد وجود ندارد. همه چیزِ فرد جامعه است. اگر بخواهیم با اصطلاحات فلسفی خودمان بیان کنیم این است که فرد به منزله یک ماده قابل است و جامعه به منزله یک صورت است. نقش قابل فقط این است که این باید باشد که آن را بپذیرد.
خودش چیزی ندارد، نقشش فقط پذیرندگی است. جامعه به افراد احتیاج دارد به عنوان یک ظرفهایی و یک مادههای قابلی که جامعه هویت خودش را در مجموع این افراد تحقق ببخشد.
معنایش این است که اصلًا فرد اراده ندارد، فرد وجدان ندارد، فرد غایت و هدف ندارد، فرد چیزی نیست. اراده فرد همان اراده جامعه است؛ این اراده جامعه است در فرد. فرد فقط یک ماده است که جامعه توانسته این اراده و خواست را به او بدهد نه اینکه «من میخواهم». «من» ی اینجا نیست.
جامعه است که این «من» را به تو داده (همان نظریه معروف دورکهیم که در کتابهای جامعه شناسی مینویسند) یعنی جبر مطلق؛ یعنی فرد هیچ استقلال ندارد، هرچه هست جامعه است.
روی این حساب، مسائل روان شناسی غالباً از اصالت میافتد. چون روان شناسی مسائل را روی فرد مطالعه میکند یعنی بنای روان شناسی بر این است که همین طوری که انسان از نظر جسمانی یک موجود مستقل است از نظر روانی نیز یک موجود مستقل است. طبیعت به فرد انسان غریزه داده، روان داده، عاطفه داده، میل داده، حکم و تصدیق داده، عقل داده است. انسان با یک چنین سرمایههای روحی وارد جامعه میشود. ولی این نظریه میگوید اصلًا همه اینها را جامعه به انسان میدهد نه طبیعت. هرچه را که شما خاصیت روحی و روانی میگیرید، طبیعت به انسان نداده که در قلمرو روان شناسی قرار بگیرد، جامعه به انسان داده است. طبیعت، انسان را فقط خلق کرده و آفریده به صورت یک موجودی که قابلیت پذیرش اینها را از جامعه دارد. او را با یک سلسله اعصاب مخصوص آفریده. و الّا انسان چیزی ندارد، یعنی اگر او را از جامعه جدا کنیم از یک گیاه