فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٨٢ - صادق هدایت، پیام آور خودکشی
تخطئه نکرد، نگفت شما بیجا میگویید، دروغ میگویید، اینطور نیست، بلکه گفت ورای آنچه که شما میدانید من چیزی میدانم. کأنه این گونه است: شما عارف و شناسا به واقعیت و حقیقت این موجودی که من میخواهم بیافرینم نیستید، یعنی حد شما کمتر است از اینکه این موجود را بشناسید، این برتر و بالاتر است، شما یک طرف سکه را خواندهاید، من که آفریننده هستم چیزهایی میدانم که شما نمیدانید. بعد آدم را خلق کرد، آنگاه عَلَّمَ ادَمَ الْاسْماءَ [٣]، سپس به ملائکه عرضه کرد و بعد ملائکه اعتراف کردند به اینکه در مقابل آدم چنین هستند.
بنابراین حتی ملائکه که به جنبهای از وجود بشر آگاه بودند یعنی نیمی از این کتاب را خوانده بودند اظهار بدبینی کامل به این موجود کردند ولی خدا گفت: خیر، قضیه اینطور نیست، من به شما ثابت میکنم، و طرف دیگر قضیه را هم به آنها نشان داد.
وقتی که ملائکه به این شکل دربیایند، پس اگر عدهای از افراد خود بشر، بشر را نشناسند و آن جنبههای سیاهی و تاریکی زندگی بشر را ببینند و این گونه اظهارنظر کنند خیلی عجیب به نظر نمیرسد. این یک نظریه.
- فرمودید ملائکه یک روی سکه را دیده بودند. آیا حدس میزدند یا قبلًا نمونههایی را دیده بودند؟
استاد: البته این مسئله دیگری است. بعضی گفتهاند که چون انسانهای دیگری قبلًا در روی زمین بودهاند، ملائکه این سخن را به حساب انسانهای دیگر گفتند. البته مطلبی از این بالاتر هست و آن این است که ملائکه وقتی که مطلبی را میگویند، آگاهی آنها بر اشیاء نه از طریق امور حسی و مادی است، بلکه از طریق امور معنوی است، ولی در امور معنوی هم آنها یک حدی دارند. آنها مثلًا قسمتی از وجود انسان را میتوانستند بشناسند ولی نمیتوانستند بالاتر از آن را بشناسند. کأنه انسان از آن جهت که انسان است یک مقام بالاتری دارد که مُحاط نمیتواند بر محیط احاطه پیدا کند. البته آن خودش یک مسئله علیحده است.
[١] بقره/ ٣١.