فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥١ - فطرت انسانی
که نظریه اسلامی همین است. و لهذا ما میگوییم دین مقیاس پیشرفت زمان است نه زمان مقیاس دین. ما دین را نباید تطبیق به زمان بدهیم، زمان را باید تطبیق به دین بدهیم؛ یعنی به هرحال انسان یک راه و خط مستقیمی دارد که باید زمان را به آن خط مستقیم هدایت کند نه اینکه خودش را تابع زمان قرار بدهد که زمان به هر طرف رفت، خط مستقیم و راه راست همان است. اینها که قائل به روح جمعی هستند، یا قائل به هدفداری جامعه نیستند و یا اگر قائل به هدفداری جامعه بشوند نتیجه هدفداری که آنها میگویند همین درمیآید که زمان معصوم است، زمان اشتباه نمیکند، فرد اشتباه میکند؛ یعنی جامعه اشتباه نمیکند، انسانیت اشتباه نمیکند، افراد اشتباه میکنند.
فطرت انسانی
اما نظریه دیگر در عین اینکه قائل است به اینکه جامعه روح و شخصیت دارد، معتقد است که جامعه از افراد تشکیل میشود ولی نه افرادی که در ذات خودشان هیچ خصلت و خاصیتی ندارند جز پذیرندگی از بیرون، بلکه افراد با یک سرمایه الهی پا به جامعه میگذارند که آن سرمایه نامش «فطرت» است. در نهاد و سرشت هر فردی استعدادهایی نهفته شده است که او را به سوی تکامل سوق میدهد و دعوت میکند و انسان در مقابل جامعه به منزله یک کاغذ سفید در مقابل نویسنده یا به منزله یک نوار ضبط صوت در مقابل گوینده نیست بلکه افراد حداقل به منزله عناصری هستند که از آن عناصر شیء سومی و مرکبی به وجود میآید که آن مرکب اگرچه وجود مستقلی از اجزاء خودش دارد اما تابع این است که اجزاء چه اجزائی باشند. بلکه از این هم بالاتر و آن اینکه افراد نسبت به استعدادهایی که دارند صرفاً استعداد پذیرندگی ندارند، استعداد شکفتگی در جامعه دارند. فرق است میان استعداد پذیرندگی و استعداد شکفتگی. استعداد پذیرندگی معنایش این است که این شیء از عوامل بیرونی اثر میپذیرد ولی خودش نسبت به اینکه چه بشود لا اقتضا است.
مثل همان نوار که عرض کردم. ولی استعداد شکفتگی معنایش این است که در نهاد خود این شیء و در درونش استعدادِ شدنِ یک شیء دیگر هست- که در اینجا حرفهای مارکسیستها به آن حرف ما نزدیکتر است- یعنی بهطور دینامیکی نه بهطور مکانیکی؛ نه از بیرون، که از درون خودش.
نیازش به بیرون این نیست که بیرون او را بسازد، بلکه این از درون خودش به سویی در حرکت است. نیازش به بیرون از قبیل نیاز به