فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٣ - گروههای چهارگانه در مقابل امیرالمؤمنین علیه السلام
علی علیه السلام] خلافت را به دست بگیرد و تمام محرومیتها را متحمل بشود، نه اینکه دنبال پول بود.
عایشه مسلّم از نظر زندگی مادی قانع بود به همان چیزی که همه به او میدادند. هرکس که خلیفه میشد آن مقداری که باید به زنهای پیغمبر ماهانه بدهد به او میداد. او که نمیخواست کاخی برای خودش بسازد. دنبال این حرفها نبود. ولی از نظر روحی آن کینهها و اینکه به حضرت زهرا به چشم دختر هووی سابق خودش نگاه میکرد و علاقه عجیب حضرت رسول نسبت به خدیجه، یک زن پیر، با اینکه خودش دختر جوان زیبایی بود و میدید باز هم نمیتواند جای [او را بگیرد و] ناراحت میشد و گاهی این ناراحتی را ابراز میکرد، آن علاقه شدید حضرت رسول نسبت به حضرت زهرا و آن احترام فوق العادهای که برای حضرت زهرا قائل بود، اینها حسادتش را برمیانگیخت و نسبت به امیرالمؤمنین از همان ابتدا حسادت میورزید. ابن ابی الحدید و دیگران هم قضیه را گفتهاند. او آن روزی که شنید خلافت به علی رسیده اصلًا آتش گرفت، فقط روی حسادت.
در مورد طلحه و زبیر البته عوامل دیگری در کار بود. اینها مردمی بودند که در زمان خلافت عمر و بالخصوص در زمان خلافت عثمان مزایای عجیب زیادی کسب کرده بودند و بعد هم میخواستند در امر خلافت یک نوع شرکتی داشته باشند تا باز هم دنباله همان استفاده و بهره کشیشان را ببرند. ولی دیدند که قضیه اینطور نیست. علی نه تنها به اینها سهمی نخواهد داد بلکه بخشی از آنچه را هم که گرفتهاند از اینها پس خواهد گرفت. این بود که آمدند مسئله قتل عثمان را بهانه قرار دادند. اما اکثریت توده مردم، مردم اغفال شدهای بودند.
می آییم سراغ قاسطین و معاویه. معاویه حسابش از حساب عایشه جدا بود. یک آدمی بود که اصلًا سودای خلافت را از همان سالهای خلافت عمر در سر میپروراند. البته سوابقی با امیرالمؤمنین داشت، علی قاتل عمو و برادرش بود، لذا کینه میورزید. ولی مسلّم هرکس دیگر غیر از علی علیه السلام هم اگر خلیفه میبود، خود عثمان هم اگر خلیفه میبود او بر ضد وی تحریک میکرد.
این تعبیر امیرالمؤمنین است، فرمود تو دوست عثمان هم نیستی، همان عثمان که قوم و خویشت است. در همین هم که خودت را طرفدار عثمان معرفی میکنی دروغ میگویی، و دروغ هم میگفت. فرمود: نَصَرْتَ عُثْمانَ حَیثُ کانَ النَّصْرُ لَک، وَ خَذَلْتَهُ حَیثُ کانَ النَّصْرُ لَهُ [١] آن روزی که عثمان بدبخت احتیاج به
[١] نهج البلاغه، نامه ٣٧.