قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٧١
سخت و توانا و دلاور و قوى جثّه و درشت گوى و كلفت اندام.
پهلوان يزدى : دجّال است.
پهلوانى : پهلوى[ر.م] است.
پهلوى : (چو مثنوى) شهر و مردم شهرى و متمدّن و سياسى و زبان شهرى كه يكى از زبان هاى پارسى است و يا نام ديگر پارسى باستانى است، به شرحى كه در آيين دويّم مقدّمه مذكور افتاد و پهلوان بودن و منسوب به پهلو[ر.م] را هم گويند و رجوع به «پهله» هم نمايند.
پَهله : جنب و پهلو و نام قديمى غرب شمالى ايران كه عبارت از رى و دينَوَر[در استان كرمانشاه] و اصفهان بوده و در نزد يونانيان معروف به مديا يا ميديا مى باشد و زبان پهلوى على التحقيق بدنجا منسوب، و از پهلو يا پهلوان گرفتن آن خط است.
پهليان ---> فهليان.
پهمزك : (چو بدنظر) سيخول[نوعى خارپشت].
پهن : (چو صحن) پخت و پخش و عريض و واسع و(چو دهن) شيرى كه در پستان مادر طغيان كند و نام برادر شاپور هم هست.
پهن دز --->قلعه بندر.
پهنا : (چو صحرا) پهناور.
پهناكش ---> آهنجه.
پَهنانه : كليچه[قرص نان] روغنى و نوعى از ميمون.
پهناور : هر چيز عريض وواسع و مسطّح.
پهند : (چو كمند) دامى كه بدان آهو گيرند.
پَهنگير : رنده نجّارى است.
پهنور : (چو بدنظر) پهناور[ر.م] و (چو منصور) بهى]ميوه به [و يا پهى[ر.م] است.
پهنه : (چو عمله) شيرِ پَهَن[ر.م] و (چو دهره) پهنى]ر.م [و چوگان بازى و نوعى از چوگان كه سر آن را مانند كفچه ساخته و گوى را در آن نهاده و بر هوا اندازند و چون نزديك به زمين رسد باز به همان پهنه مى زنند و نگذارند كه بر زمين آيد تا به مقصد برسانند.
پهنى : (چو دهره[١]) پهنا و ميدان و مازالاق[ر.م] و ران انسان و حيوان از جانب درون.
پهى : (چو پرى) حنظل و خرزهره و خربزه تلخ.
پَهين : پهناور.
آيين بيستودويّم