قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٨٨
آقرى داغ ر لكام.
آقسَرا : از «آق» كه به تركى، سفيد و «سرا» كه به پارسى، شهر و خانه را گويند مركّب و معنى تركيبى آن «خانه سفيد» و «شهر سفيد» مى باشد و اخيراً نام يكى از بلاد آناطولى]آسياى صغير [گرديده كه قديماً شهرى معمور بوده و به مرور دهور رو به خرابى نموده و مع هذا، فواكه سردسيرى اش ممتاز و حبوب و غلاّتش با امتياز، و آبش معتدل، و هوايش به سردى مايل، و مردمانش حنفى مذهب و خوش مشرب مى باشند.
آقسُنغُر; آقسُنقُر رسنقر.
آقسو : نام دو موضع است: يكى شهر جديد شَماخى]در قفقاز [و ديگرى از مداين چين كه جزو بلاد تركستان و در دو منزلى ياركَند]در چين[ واقع و جايى است خوش و محلّى است دلكش و بعضى قبر مطهّر حضرت صادق آل محمّد(عليهم السلام)را به قرب اين ديار نسبت داده و گروه انبوهى از هر ديار به زيارت آن بزرگوار رفته و خدمات پسنديده نسبت به آن تربت بابركت معمول مى دارند; چنانچه جمعى قبر مطهّر حضرت على ابن ابى طالب(عليه السلام) را منسوب به بلخ]در شمال افغانستان [مى دارند و به هر حال گويا به جهت سفيدى آب بدين اسم مسمّى گرديده، كه در اصل از دو كلمه تركى «آق» به معنى سفيد و «سو» به معنى آب تركيب يافته و احمد رفعت[ر.ض] گويد: شهرى است در هشتاد ساعتى شمال شرقى بخاراى صغير]در ازبكستان [كه تركستان چينى است، بلكه به منزله اداره عسكريه آنجا بوده و در زبان چينيان به ولايت تيانشان معروف است.
آقشهر : به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض] شهرى است در ٢٤ ساعتى شمال غربى قونيه]در تركيه [كه تخميناً داراى هفت هزار نفوس مى باشد و در هنگامى كه تيمور لنگ]نخستين پادشاه تيمورى در قرن ٨ و ٩ه:[، سلطان بايزيدخان]پادشاه عثمانى در قرن ٨ و ٩ ه: [را اسير نمود، به همين شهر فرستاد و هم در آنجا وفات يافته و نعش او را به بُروسَه]در تركيه [نقل دادند و در همين شهر يك كتابخانه و يك جامع]مسجد نماز جمعه[ از آن سلطان نيك نهاد در اثر است. و در بستان السيّاحة[ر.ض] گويد: آقشهر شهرى است خوب از بلاد آناطولى]آسياى صغير [از بناهاى ملوك سلاجقه و آبوهوايش خوب و مسجد جامعى دارد كه از غرايب زمان و از بناهاى ابراهيم بيگ از ملوك قَرامان]سلسله اى در آسياى صغير در قرن ٧ تا ٩ه: [است، و چنانچه بعضى نوشته ششصد سال و اندى بر آن گذشته، هيچ يك از احجار آن متحرّك نگشته و در آن كتيبه اى است كه اين خبر در آن مكتوب است: «المؤمن فى المسجد كالسّمك فى الماء والمنافق فى المسجد كالطّير فى القفس».
آق قويونلو ر بايندر.
آقنيوم : نام قديمى قونيه]شهرى در تركيه[ است.
آك : (با كاف عربى) گندم و عيب و عار و تشبيه و نسبت و نقص و آفت و آسيب و هلاكت و (با كاف پارسى) آگستن[ر.م]و امر و فاعل از آن و نام درختى است در هندوستان كه شيره آن زهر قاتل است و به هندى، آتش را گويند.
آكاديمى : محفل علما و مجلس فضلا.(سه)
آكب; آكپ : (چو ناخن) گرداگرد اندرون دهان.
آكج; آكچ : (چو مادر) زعرور[ر.م]و نوعى از ابريشم فرومايه و قلاّب و چنگال، خصوصاً آنچه يخ را با آن به يخچال انداخته و كشتيبان، كشتى دشمن را با آن به جانب خود كشد.
آكح; آكحج; آكخ :(چو مادر و پابند[١]) جُلاّب و على القاعده لفظ اوّل و دويّم غلط است، زيرا كه حاى حطّى از مختصّات زبان عرب است.
آكس : (چو ناخن) قلم آهنين سنگ تراشان.
آكسه : (چو بامزه) چنگ زده و از چيزى آويخته.
آكِلَه --->طاعون.
آكنج : (چو پابند) چنگل آكَچ[ر.م]و (با كاف پارسى) مَبار[ر.م]است.
آكو : (چو بازو) جغد و بوم.
آكيش : آكيشتن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
آكيشتن; آكيشدن; آكيشيدن : آگستن[ر.م].
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. ضبط لغت نامه دهخدا: آكَحِج.