قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٢٦
اهر : (چو قمر) درخت زبان گنجشك و هم قصبه اى است معمور و منفعت خيز مابين اردبيل و تبريز و رودخانه بزرگى دارد.
اهراب : (چو اصحاب) نام يكى از محلاّت تبريز.
اهرامرهِرَمان.
اهرامن : (چو تردامن) اهرمن.
اهران : تيشه نجّاران و درودگران.
اهرايمن : (چو بدساختن) اهرمن.
اهرم : (چو اكرم) اهرمن و چوبى كه هريسه[ر.م]را بدان كوبند.
اهرمن : (چو كرگدن) ديو و جنّ و شيطان و رجوع به «يزدان» هم نمايند.
اهرن : اهرمن و نام داماد قيصر]امپراتور روم[ كه با گشتاسب]پنجمين پادشاه كيانى[ باجاناخ بوده.
اهريمن; اهريمه : (چو لغزيده و لغزيده) اهرمن.
اهزون : (چو محزون) اكنون و(چوگلگون) عقيم و سترون.
اهك : (چو نمك) آهك.
اهكك : (ل) اسگرك[ر.م].
اهل : (چو جهل) به عربى،]شايسته و سزاوار و ساكن و مقيم و كسان و خويشاوند و زن و زوجه و صاحب و دارنده چيزى (لغت نامه دهخدا)[.
اهلِ صليبرصليب.
اهلِ صنعت : كيمياگران را گويند.
اهلِ نشست : درويشان و گوشه نشينانِ تارك دنيا.
اهلبوب : (چو اشكبوس) بهشتى، مقابل جهنمى.(ند)
اَهلى : چندى از مشاهير شعرا متخلّص بدين عنوان بوده اند: يكى، خراسانى كه در ٩٣٤ هجرى در تبريز وفات يافته و ديگرى، عثمانىِ طيّب زاده، كه از اهل ادرنه]در تركيه[ و از شعراى عهد سلطان مرادخان ثالث ]دوازدهمين پادشاه عثمانى در قرن ١٠ه:[و سيّمى، شيرازى در عهد شاه اسماعيل صفوى كه در ٩٤٢ هجرى در شيراز وفات كرده و در جوار خواجه حافظ مدفون گرديده و پنج منظومه به نام هاى سِحر حلال و ساقى نامه و شمعوپروانه و رساله نغز و فوائدالفوائد از آثار طبع اوست و چهارمى از اهل ترشيز]كاشمر[ كه به مولانا معروف و ازآن رو كه در اصل جغاتايى بوده، به تورانى نيز موصوف مى باشد. روزى اين دو بيت را نوشته و در توى سيبى بهواسطه آبى جارى به باغى كه سلطان حسين ميرزا]هشتمين پادشاه تيمورى در قرن ٩ و ١٠ه:.[ از اولاد تيمورلنگ]نخستين پادشاه تيمورى در قرن ٨ و ٩ه:.[ در آنجا مشغول عيش بوده و از دخول ديگران قدغن كرده بود، رها نمود، همين كه سلطان بر آن دو بيت وقوف يافت اذن دخولش داد:
«دو چشمم فرش آن منزل كه سازى جلوه گاه آنجا *** به هر جا پا نهى خواهم كه باشم خاكِ پا آنجا
چه خوش بزمى است رنگين مجلس خاقان چه سودامّا؟ *** كه نتوان شد سفيد از شومى بخت سياه آنجا».
اِهليلِج : معرب هليله.
اِهليلِجى : منسوب به اهليلج[ر.م] وبالخصوص نام يكى از اشكال هندسى كه شبيه به هليله بوده و با دو قوس متساوى كوچك تر از نصف دايره كه انحداب هريك به سمت مخالف انحداب ديگرى است، محاط باشد بدين شكل:
و اگر آن دو قوس بزرگ تر از نصف دايره باشند، آن شكل را «شلجمى» نامند، بدين شكل[١]:
اهمر :(چو اكبر) شغال.
اهمند : (چو فرزند) كسى كه به جهت فريب مردم دروغ گويد.
اهمه : (چو عمله) ناقص و پاره شده.
اهنامه : (چو شهنامه) دولت و عشق و رسوايى و كرّوفرّ و خودنمايى و هر چيزى كه زود ضايع شده و از انتفاع باز ماند.
اَهنوخوشى : نام قسم چهارم مردم كه جمشيد]چهارمين پادشاه پيشدادى[ قرار داده بود. و در توضيح مدّعا
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. در اصل شكلى نبود.