قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٠٦
درنداده و بلكه كليسا را ملوّث]آلوده [نموده و ازاين رو، ابرهه هم تأديب ايشان را تصميم داده و محو و هَدم كعبه را مكنون ضمير خود داشت، تا در سال ٥٧٠ ميلادى با تمامت عسكر خود و سيزده فيل مُعلَم]نشان دار; منقّش [رو به جانب مكّه نهاده و در چند جا با قبايل، مقابل و عاقبت وارد صحراى مكّه گرديدند. حضرت عبدالمطّلب نگهبانى خانه خدا را به صاحبش محوّل داشته و با كسان و متعلّقان خويش از مكّه خارج گرديدند. پس همين كه ابرهه با هزاران دَبدَبه]آواز دهل و نقّاره; عظمت [هجوم آور شد، اَبابيل از طرف ربّ جليل با سنگ سِجّيل]سنگ گل[، مقابله نموده و تمامى عسكر را پريشان و مُضمَحل نمودند و خودش هم در حين فرار راه را از چاه ندانسته و از نفيل مكّى[١] : كه در تحت اسارت خود او بود : خواستار رهنمايى گرديده و اين جواب را شنيد: أينَ المَفَرّ وَالإلهُ الطّالب والاشرَمُ المَغلوب ليسَ الغالِب». و عقب اين حال يكى از آن سنگ ها بر او برخورده و راه دوزخ پيش گرفت و به نوشته بعضى، ابرهه در اثناى راه مكّه رهسپار عدم گرديده و هركه قبرش را ببيند، بى اختيار سنگى بر آن زند.
اِبرَهيميّه : ابراهيميّه[ر.م].
ابريز : (چو دلگير) طلا و زر و بالخصوص خالص آن.
اِبريسَم : ابريشم.
اَبريشِم[٢] : كه «ابريشيم» و «اَبرِشيم» و «اَبرِشِم» نيز گفته و نوشته و به يونانى«برنى» و به سريانى«شتاريه» و به هندى «ريشم» و به تركى«ايپك» گويند، به فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، پيله هاى كرمى است خاص كه به تربيت و خورانيدن برگ هاى توت ريزه كرده نِتاج ]نسل; بچه[ از آن گيرند و آن از لعاب دهن خود، پيله بر خود مى تند و آنچه بر سر خود بدون پرورش بر درخت بيد يا توت پيله تند، آن را ابريشم نمى نامند. و بهترين آن، پيله هاى بزرگ باليده زردرنگ و به شكل رطب كوچك فربهى است كه كرم هاى درون آن، آنها را سوراخ نكرده باشند و بعد از آن سوراخ كرده و كرم ها... و ابريشم خام هم، عبارت از اين دو پيله بوده و آنچه را كه در آب پخته و نخ از آن كشيده باشند، از قسم ابريشم خام نبوده بلكه به نوشته تحفه[ر.ض]، آن را «حرير» گويند و همان قسم سوراخ نكرده از ابريشم خام را به عربى «اِبريسَم» گفته و قسم سوراخ كرده آن را هم به عربى «قَزّ» گويند و اينكه در قاموس[ر.ض]، قَزّ را به مطلق ابريشم ترجمه كرده، تغليطش كرده و محمول بر اشتباهيش داشته اند و در مخزن الادويه[ر.ض]از بعضى نقل كرده: قَزّ كه به پارسى «كَج» نامند پيله هايى است كه بر درخت توت و بيد و غيره تنيده باشند. بالجمله لفظاً ابريشم، تارِ سازها را نيز گويند.
ابريق : (چو دلگير) معرّب آبريز[ر.م].
ابزار : (چو انصار) به نوشته تحفه[ر.ض]، گياهى است شبيه به هليون كه ساقش نازك و شكننده و در انتهاى ساق، برگ ها به هم پيچيده به جاى گل و در بهار در بلاد بارده و جاى هاى سايه دار و مكان هاى نمناك و يا مواضعى كه مدّتى آب در آن ايستاده باشد، روييده و در بغداد و موصل و شيراز، پخته و مى خورند و اندك تلخى و تندى دارد. و در فرهنگ مخزن[ر.ض]گويد: ادويه خوشبويى است كه در طعام ها داخل مى كنند و همچنين تَوابِل مگر اينكه تَوابِل را در اطلاق يابسه اطلاق كرده و ابزار را در رَطبه استعمال نمايند. و گويا اَبازير هم جمع همين ابزار است.
اَبَزقباد : ابرقباد[ر.م] با راى بى نقطه.
ابزوقيلوس :(ل) رجوع به «افيقورس» نمايند.
ابسار : (چو انصار) سنگِ فَسان[ر.م].
ابست : (چو اَلَست و شكست) ترنج.
اَبِستا; اَبِستاق : پازند و تفسير كتاب زند و يا نام صُحُف حضرت خليل الله(عليه السلام) است.
اَبِسته : جاسوس و چاپلوس.
اَبسَس --->آبس.
ابسكون : (چو پرستوك) آب سكون[ر.م].
ابسلى خان :(ل) رجوع به «ترك» نمايند.
ابسنت : (چو فرزند) رجوع به «افسنتين» شود.(سه)
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. ترجمه تفسير الميزان، ج٢٠، ص ٦٢٢.
٢. ضبط لغت نامه دهخدا: اَبريشَم; ضبط فرهنگ معين: اَبريشَم، اَبريشُم.