قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٨٠
آژَندن; آژَنديدن : آزيدن[ر.م].
آژَنگ: آزنگ[ر.م].
آژوغ: آزوغ[ر.م].
آژه نورر اوروپا.
آژيانه : آزيانه[ر.م].
آژيخ: آزيخ[ر.م].
آژيدن : آزيدن[ر.م].
آژير: آزير[ر.م].
آژيراك : آزيراك[ر.م].
آژيريدن: آزيريدن[ر.م].
آژيژ: آزير[ر.م] است.
آژيغ: آزيغ[ر.م].
آژين: آزين[ر.م].
آژينه: آزينه[ر.م].
آس : قاقم و دروغ و آسيا و آسيا كردن دانه و دانه آسيا كرده و شتر موى ريخته و نشانه هاى عمارت خرابيده و نام قريه اى است در فارس و شهرى است از قبچاق]ناحيه اى در شمال درياى خزر [و نوع بسيار خوشبويى است از ريحان و به عربى، نشانه هاى عمارت و نام درخت مورد و بقيه عسل در شان]كندو[ و تتمه خاكستر كه در محلّى و مكانى مانده باشد و به هندى، اميدوارى و كمان تيراندازى را گفته و درخت مورد را گويند; رجوع به «مورد» نمايند و به تركى، جانورى است سفيدرنگ و سرسياه و شبيه به روباه كه از پوستش پوستين سازند.
آسا : قانون و قاعده و خميازه و دهن درّه و آرايش و زينت و صلابت و هيبت و مثل و نظير و وقار و تمكين و آسودن و آساييدن و امر و فاعل از آن و هم نام يكى از حكم داران يهود كه در ٩٤٤ مقدّم ميلادى در قدس شريف تشكيل حكومت داده بوده.
آسارون :اسارون[ر.م].
آساره : حساب و شماره.
آساف : يا آسَف يا آصاف يا آصَف; نام پسر برخيا]است [كه از اصحاب كرام حضرت داود(عليه السلام) و وزير كبير حضرت سليمان (عليه السلام)و از جمله علماى بنى اسرائيل و به علوم غريبه آشنا بوده و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، امام و پيشواى كسانى بود كه در اثناى عبادت به قرائت مزامير]كتاب حضرت داود [اشتغال داشتندى و ازآن رو كه استاد نخستين نغمات و مزامير بود، شاگردان او هم به جهت انتساب به او موسوم به آسافى بوده و اخيراً بعضى از رؤساى دير]صومعه; عبادت گاه[ و رهبانان يهود و ملوك بنى اسرائيل نيز بدين اسم مسمّى گرديدند.
آسال : بنيان و اساس.
آسان : خواب و آسودگى و ضدّ دشوارى و محل و مكان.
آسانيدن : آسان بودن و نمودن.
آسايش : قرار و استراحت و اسم مصدر از آساييدن.
آساييدن : آراميدن و خميازيدن.
آسبان: آسيابان.
آستار : باطن و طرف درونى هر چيز، خصوصاً جامه.
آسِتان[١] : تكيه و ميان در خانه و بارگاه ملوك و حكّام و بر پشت خوابيدن و به اصطلاح نجومى، استخراج سال هاى مخوفه مولود است.
آستان برخواستن : جاه و دولت و بلندى و رفعت و خراب شدن و كردن.
آستان فنا : دنياى فانى.
آستانِ گردان; آستانِ گردون : آسمان اوّل.
آستانه راستانه.
آستر : (چو دادگر) آستار[ر.ض].
آسْتِرِكان : شهرى است شهير از بلاد روسيه شرقى كه در ايام سلف تختگاه بعضى از سلاطين و امراى تاتاريه بوده و اغلب منافع آن در بيع و شراى پوست خز و سمور بوده و ماهى بسيار نيز از دريا آورده و مى فروشند.
آستن : (چو كاهگل) مخفّف آستين.
آستوريا راشتوريش.
آسته : (چو ساخته) هسته.
آستى : آستين و آبستن و سَتى[ر.م].
آستيم: آستين.
آستين : (ر) دهان ظروف و به معنى معروف و چرك و
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. ضبط لغت نامه دهخدا: آسْتان.