قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٥١
قريه اى است از طوس و كوچه و درّه و سكوت و خاموشىِ آتش پرستان بعد از زمزمه و چوب دستى قلندران و چوب كنده اى كه ترازو و قپان]نوعى ترازو [را از آن آويزند.
باژبان; باژدار : باج و خراج گيرنده و طايفه اى است از ترك.
باژدان : ظرفى كه پول باج را در آن ريزند.
باژرند; باژرنگ : (چو كاربند) سينه بند طفلان و پستان بند زنان.
باژگون; باژگونه : وارون و وارونه.
باژن : (چو مادر) بُز و گوسپندِ پيشرو گلّه.
باس : قدرت وقوّت و ترس و بيم و كهنه و قديم.
باسبوس : مرزنگوش.
باستاروبيستار : (ع) استعمال آن در اوصاف مجهوله شايع، و چنانچه فلانوبهمان را جداجدا نيز استعمال كنند، بعضاً باستاروبيستار را نيز جداجدا استعمال نمايند و گاه است كه بيستار را با فلان نيز تركيب داده و فلانوبيستار گويند.
باستارده : مَركَب و كشتى كوچك.(سه)
باستان : كهنه و قديم و دنيا و روزگار و علم تاريخ و مجرّد از علايق.
باستان نامه : كتابى است در تاريخ پارسيان.
باستانى : تاريخى و قديمى و فرس قديم و رجوع به آيين دوم از مقدّمه نمايند.
باسترك : (چو كاربند) كاخول[ر.م].
باستون : عصا.(سه)
باستى : فروتنى و افتادگى.
باستين : باشتين[ر.م].
باسرم; باسره : (چو كارْگر و ساخته) زراعت و كشتزار و زمينى كه به جهت زراعت مهيّا كرده باشند.
باسقاق : به مغولى، داروقه و شحنه است.
باسك : (چو ناخن) دهان دره و خميازه و بَسْك[ر.م].
باسو : عصا و دَگَنَك.
باسيج : پرستوك.
باسى چمن ---> چشمه.
باش : امر از باشيدن و به تركى، سر را گويند.
باش اچق : علاوه بر معنى تركيبى تركى[كسى كه بر سرش كلاه و سربندى ندارد]، يكى از بلاد گرجستان كه در ميان كوهستان است.
باشام; باشامه; باشان; باشانه : پيه و مِعجَر زنان و پرده ساز و در و پنجره و روپاك[ر.م] و دستمال را هم گويند.
باشت : (چو چاشت) چوب هاى بزرگ سقف خانه.
باشتين : بلوكى است از سبزوار و ميوه و بارى كه از ميان درخت برآيد، بى آنكه گل كند.
باشق : (چو مادر) معرّب باشه[ر.م].
باشكوك : شخص كارآمد و كارگزار.
باشگونه : بر وزن ومعنى واژگونه.
باشنگ : (چو پابند) خيار تخمى و خوشه انگور از درخت آويزان، خصوصاً خوشه كوچك بر تاك خشكيده.
باشو : چلپاسه[ر.م و پازهر.م].
باشومه : چادرى كه زنان بر سركشند.
باشه : جانورى است شكارى از جنس زردچشم و كوچك تر از باز كه به عربى «صَقر» و به هندى «جره» گفته و معرّب آن باشق است.
باشه فلك : آفتاب و نسر طاير[ر.م و نسر واقعر.م].
باشيدن : شدن و بودن و شكيفتن.
باطانه ---> سامرا.
باطرون : نام موبد قيصر روم بوده در عهد انوشيروان[بيستودوّمين پادشاه ساسانى در قرن ٦م].
باطِس : توت سه گل[ر.م] و رجوع به «عُلّيق» نمايند.
باطنى : باطنيّه و ملقّب به مولانا، شاعرى بوده بلخى]در افغانستان [و يا بخارايى[در ازبكستان] كه اين شعر هم از اوست:
«بس كه دارى تنگ دل اى غنچه خندان من *** جان ز دل آمد به تنگ و دل گرفت از جان مرا».
باطنيّه : رجوع به «اسماعيليّه» و فصل ٢ از ماده٤ «صوفيّه» شود.
باطوم ---> باتوم.
باعور; باعورا : نام پدر بلعم]از دانشمندان بنى اسرائيل و