قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٨٢
بوده و وجود مقدّسش از اين خاك پاك آفريده شده، اهالى آن هم پيش از همه صاحب علم و هنر و تخت و تاج گرديده و اساس تمدّن را نخستين رواج بوده و به مقامات عاليه علوم و صنايع ارتقا جسته و اهالى قطعات ديگر در بحر جهالت شناور بوده اند، و مقدار مساحت آن موافق مقياس كشف القناع[ر.ض]چهل مليون متر مربّع مى باشد كه هر مترى يك ذراع و ثلث آن است و به نوشته آيينه جهان نما[ر.ض]١٠٤٤١٦٢ فرسخ مربّع مى باشد. و عدّه نفوس آن به نوشته جهان نما[ر.ض] ٣٩٠ مليون و به زعم احمد رفعت عثمانى[ر.ض] ٦٠٠ و به اعتقاد كشف القناع[ر.ض]٨٠٠ و به عقيده بعضى از اواخر ٨٢٠ مليون است و منشأ اين اختلافات اختلاف زمان ارباب اقوال است . و حدود اين قطعه شرقاً اقيانوس كبير و غرباً بحر احمر]درياى سرخ[ و قطعه اوروپا و جنوباً اقيانوس هند و شمالاً بحر منجمد شمالى مى باشد. و ممالك عمده آن بدين دستور است:
١. ايران: كه وطن عزيز خودمان بوده و در محل خود مشروحاً نگارش خواهد يافت.
٢. قفقازيه: كه مقرّ حكومتش تفليس بوده و باكو و ايروان از بلاد مشهوره آن است.
٣. آسياى عثمانى: كه از بلاد عمده اش كربلا و نجف و بغداد و ازمير و بيت المقدس و دمشق و بيروت است.
٤. عربستان: و از بلاد عمده اش مكّه و مدينه است.
٥. افغانستان: كه مقرّ حكومتش كابل و از بلاد معروفش بلخ و غزنين و هرات و گندوز و قندهار است.
٦. تركستان روسى: كه مرو]در تركمنستان[ و خَوقَند ]در ازبكستان [و بخارا]در ازبكستان[ و سمرقند] در ازبكستان [و عشق آباد و تاشكند]در ازبكستان[از بلاد مشهوره اش مى باشد.
٧. بلوچستان انگليس: كه كرسى آن كلات است.
٨. هندوستان: كه پايتخت آن كلكته، و بمبئى و لاهور]در پاكستان [از بلادش مشهور است.
٩. چين: كه مركز سلطنتش پكن است.
١٠. هندوچين: كه بر چندين مملكت مقسوم و از بلاد عمده اش هانولى]هانوى در ويتنام[ و سايقون]سايگون در ويتنام [متعلّق به فرانسه و متعلّق به انگليس است.
١١. ژاپون: كه پايتخت آن توكيو است.
١٢. مملكت كُره: كه پايتخت آن سئول]است[.
١٣. آسياى روسيّه: كه سِبيريا نيز گويند و شهر عمده آن توبولْسْك و ايركوتْسْك و وِلادىوُستُك مى باشد. و در تفاصيل ديگر رجوع به كتب جغرافيايى نمايند.
آسياآژن; آسياافژن; آسيااَوژن; آسيازنه : آزينه[ر.م].
آسياب : وزناً و معناً مشهور و معروف است كه به عربى «رَحى» و «طاحونه» نامند و در اصل «آس آب» بوده; يعنى طاحونه اى كه با آب مى گردد و چنانچه در مقدّمه مكشوف گرديدالف را تبديل به ياء داده و «آسياب» گفتند، و از اينجا روشن مى گردد كه طاحونه دستى و طاحونه بادى را آسياب گفتن به حسب اصل درست نباشد. بلى گاه است كه مطلق آس را مجازاً آسياب گويند; و از اين راه آنچه را كه با باد مى گردد «بادآس» گفته و آنچه را با دست بگردانند «دست آس» ناميده و آنچه را كه با گاو و خر بگردانند «خرآس» خوانند و همچنين از خواصّ باء از مقدّمه مكشوف گرديد كه بعضاً حرف آخرى را مبدّل واو كرده و «آسياو» گويند.
آسيابْ آژن; آسيابْ افژن; آسيابْ اَوژن; آسيابْ زنه : آزينه[ر.م].
آسيابان : مباشر عمل آسياب، بأى نحو كان.
آسياو : بر وزن و معنى آسياب.
آسياوان : آسيابان و سرگردان.
آسيب : خطر و صدمه و بلا و مصيبت و آزار و آفت، خصوصاً آنچه از كوفته شدن و دوش بردوش و پهلوبه پهلو خوردن به هم رسد.
آسيد : اَسيد، افراداً و تركيباً.(سه)
آسيم : استاد بزرگ مرتبه و عظيم الشأن.(ند)
آسيمه : مدهوش و خيره و متحيّر و شوريده و ديوانه و آشفته و مضطرب و سرگشته و اين چنين كس را سرآسيمه گويند; يعنى مضطرب و شوريده سر.
آسينپاخ ---> كى كاووس.