قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤١٧
در اينجا مى نگارد:
بنى اسرائيل --->اسرائيل.
بنى اشعر --->اشعر.
بنى اميّه : كسانى را گويند كه از نسل اُميّه : كه شرح حالش مذكور گرديد : مى باشند و ١٤ تن از ايشان بعد از انسداد بابِ خلافت در شام حكمران بوده اند، به شرحى كه موافقِ قاموس الاعلام[ر.ض]و بعضى تواريخ عثمانى با تاريخ جلوسشان مى نگارد:
١. معاوية بن ابى سفيان ٤١
٢. يزيد ابن معاويه ٦٠
٣. معاوية ابن يزيد ٦٤
٤. مروان بن حكم ٦٤
٥. عبدالملك ابن مروان ٦٥
٦. وليد ابن عبدالملك ٨٦
٧. سليمان ابن عبدالملك ٩٦
٨. عمر ابن عبدالعزيز ابن مروان ٩٩
٩. يزيد ابن عبدالملك ١٠١
١٠. هشام ابن عبدالملك ١٠٥
١١. وليد ابن يزيد ابن عبدالملك ١٢٥
١٢. يزيد ابن وليد ابن عبدالملك ١٢٦
١٣.ابراهيم بن وليد ابن عبدالملك ١٢٦
١٤. مروان ابن محمّد ابن مروان ١٢٩
و مروان ابن محمّد هم : كه آخرين ايشان است : در ١٣٢ مغلوب عبّاسيين شده و سر او را پيش سفّاح بردند ]و [دولت بنى اميّه منقرض گرديد، و سبب مغلوبيّت او، اين شد كه در اثناى جنگ براى ادرار پياده شد، ناگاه اسب او رم خورده و از دست جلودار رها شده و توى اوردو بتاخت، پس لشگر او از بى صاحب ديدن اسب به كشتن او قطع كرده و متفرّق گرديدند و ازآن روز «ذَهَبَتْ الدولَة بالبَولَة» دولت و حكومتى براى ادرار از بين رفت. ضرب المثل گرديد. و بالجمله همين مروان ثانى است كه در السنه ملقّب به حمار مى باشد، چون در عهد طفوليّت روزى انگشت خود را در شكاف در و چارچوبه گذاشته بوده، ناگاه پدرش در را گشوده و انگشت در شكاف در مانده و بيخود گرديده و از اين رو پدرش آزرده شده و بر سرش زد كه يا حمار اين چه عمل است؟ از آن روز بدين لقبش خواندند و بعضى در وجه مناسبت لقب مذكور گفته كه چون عرب، سر سالِ صدم هجرى را «سنة الحمار» گويند كه از آيه شريفه (وَانْظُر إلى حِمَارِكَ)(بقره، ٢٥٩) مأخوذ شده و خلافت مروان در صد هجرى بوده ازاين رو به مروان حمار ملقّب گرديده و مخفى نماند كه سر سال صدم بى زيادهوكم، مطابق جلوس هيچ يك از خلفا نيست و اگر مقصود اين باشد كه صد را تمام كرده و به صدِ دويّم نرسيده باشد، بايد شش تن از بنى اميّه بدين لقب، ملقّب گردند. و احمدرفعت]ر.ض [گويد: عرب در توصيف شجاعت كس، گويند كه استقامت فلان از حمار هم بيشتر است و ازآن رو كه همين مروان از مبارزت احدى خسته نشده، بدين لقب اختصاص يافته. بارى، ملوك بنى اميّه با كثرت ظلم و تعدّى معروف، خصوصاً درباره عترت طاهره نبويّه، چيزى فروگذارى نكردند; بلى دو نفر از ايشان مستثنى: معاوية ابن يزيد بعد از چند روزى استعفا و خود را از مقام خلافت عزل كرده و عمر ابن عبدالعزيز هم سبّ حضرت ولايت مأبى را قدغن اكيد كرده و شفقت بسيار درباره آل اطهار معمول مى داشت.
و بعد از انقراض ١٤ تنِ مذكور از بنى اميّه : كه در تمامى ممالك اسلاميّه حكومت داشتند : بازهم حكومتى از آن طايفه به دستيارى و تأسيس عبدالرحمن ابن معاوية ابن هشام ابن عبدالملك تشكيل يافته و ١١ تن ديگر از ايشان از ١٣٨ الى ٤٠٣ هجرى فقط در اسپانيا حكومت داشته، و بعضى از ايشان كه ضعف عبّاسيين را مشاهده كردند، عنوان خلافت و اميرالمؤمنين را بر خود بسته و مانند بنى عبّاس، خودشان را به ناصر و منتصر و مانند آنها ملقّب مى داشتند.
بنى عباس : اولاد عبّاس ابن عبدالمطلّب، عمّ امجد حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله); و ٣٧ تن از ايشان بعد از