قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٤٧
آمده و تقاطر نمايد و باران، همان است. و آنچه از آن بُخارِ متصاعد در هوا مجتمع و منقبض بوده و تقاطر ننمايد آن را «ابر» نامند. و گاه است كه باران در بين راه با ذرّات بخاراتى كه از زمين متصاعد مى شوند، ملاقات نموده و با هم يكى شده و آنها را نيز مُستَحيل[تبديل] به آب نموده و قطره اى بزرگ شده و به زمين آيد. پس باران هاى ريزه در اوّل ريزه تر، و باران هاى درشت هرچه به طرف زمين آيد درشت تر گردد. بالجمله اگر برودت هوا آن بخار متصاعد را پيش از اجتماع اجزاء مائيّه آن منجمد سازد، برف آمده و اگر بعد از اجتماع اجزاء مائيّه اش منجمد گردد، به شكل تگرگ بارد. و اين همه در صورتى است كه بخار متصاعد به طبقه زمهرير رسيده باشد و اگر به جهت قلّت حرارت كه موجب صعود است بدان طبقه نرسد، پس اگر بسيار بوده و از برودت معقود نشود، نم و ميغ و ابر تُنُكى مانند دود در هوا پديد آيد و از كثرت لطافت به اَدنى حرارتى مرتفع گردد و به عربى «ضَباب» گويند. و اگر بسيار بوده و از كثرت برودت معقود و مُتكاثف]متراكم [شود ابر شده و باران آيد، چنانچه از شيخ رئيس[ابن سينا] نقل است گويد كه من بخار را ديدم كه بعد از اندك صعودى متكاثف شده و ابر گرديده و به دهى كه در زير آن بود، مى باريد و من فوقِ آن ابر پيش آفتاب بودم. و اگر اندك بوده و از برودت شب منجمد نگردد، پس آن را «نم» و «شِهْ» و يا «باران سبك» گويند و به عربى «طَلّ» گويند. و اگر اندك بوده و از برودت منجمد گردد، پس برف مانند در شب مى بارد كه به عربى «صقيع» و به پارسى «پُژ» گويند و نسبت آن به طَلّ، مثل نسبت برف است به باران.
تبصره: اينها كه مذكور افتاد، سبب اكثرى و غالبى آن شش چيز نازله از بالا مى باشند، و الاّ گاه است كه هوا از شدّت برودت، معقود و متكاثف شده و بدون ابر و بخار متصاعد، برف و باران و نظاير آنها به وجود آيند و اين اغلب در تابستان، در درّه هاى بسيار عميق اتفاق افتد، چون بهواسطه غروب آفتاب هواى آنها منقبض گرديده و هواى مرطوب درّه مستحيل به آب شده و باران هاى بسيار ريزه مى بارد.
«چشم بگشا قدرت يزدان ببين»
(سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الآفاقِ وَفِي أنْفُسِهِمْ)(فصّلت، ٥٣).
بارانى : ايام بارش و قبيله اى است از تركان و هر چيز منسوب به باران، خصوصاً لباسى كه به جهت تحفّظ از باران بالاى جامه ها پوشيده و كلاهى كه در روزهاى باران بر سر گذارند.
باربَد; باربَذ : نام مطرب خسروپرويز[بيستوچهارمين پادشاه ساسانى در قرن ٦ و ٧م] است كه اصل او از جهرم، و در بربط نوازى و موسيقى دانى بى نظير بوده و سرود خسروانى[١] از اختراعات اوست.
بارتَنگ : نباتى است معروف كه «خرغول» و «خرگوش» و «اسب غول» و «خوب كلا» و «خوب كلان» نيز گفته و به عربى «لِسان الحَمَل» و به فرانسه «پلانتن» گويند و به چهار قسم صغير و كبير و متوسّط و شاخ گوزنى مقسوم و نوعاً مانند قابضات ضعيفه مؤثر و در پاكيزه كردن جراحت هاى بى نظير و سرشته تخم آن با گلاب جراحت امعا را نافع باشد.
بارج : (چو مادر) سگ انگور[ر.م و سپستانر.م].
بارْجا : بارْجامه : مكرّر است; رجوع به تركيبات «بار» نمايند.
بارداق : به تركى، تُنگ و قدح و كوزه را گويند.
باردان : به تركيبات «بار» رجوع نمايند.
باردو : چيزى كه در زير درخت ميوه دار زنند كه نشكند.
بارديا :(ل) نام برادر كيكاوس.
بارزد : (چو كارْگر) بيرزد[ر.م] است.
بارِسطاريون : به يونانى، نوعى از غلّه كه مقشّر]پوست كنده [كرده و به جهت فربه نمودن به گاو دهند و كبوترش بسيار دوست داشته وازاين رو به عربى «رعى الحمام» گويند.
بارش : (چو خارش) اسم مصدر باريدن است.
بارفروش : علاوه بر معنى تركيبى[آن كه تره بار را كلّى فروشد]، شهرى است از مازندران در كنار درياى
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. نوعى سرود به نثر مسجّع كه گويند باربد در مجلس خسروپرويز مى خواند.