قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٥١
رود و پياده همچنانى را نيز گويند كه در هر چند قدم يكى نشسته و مكتوبات را اوّلى به دويّمى و دويّمى به سيّمى داده و بدين منوال به مقصد برسانند، چنانچه در هندوستان بيشتر معمول است.
اسكابىرحشيشة الجَرَب.(تين)
اسكابيوز --->حَشيشة الجَرَب.(سه)
اسكاچه : (چو دلْ پاره) سُكاچه[ر.م].
اسكاد : (چو دلدار) سر كوه و فرق سر آدمى.
اسكار : سَكار[ر.م]، افراداً و تركيباً.
اسكارو; اسكارى : سُكارو[ر.م].
اسكاسته; اسكاسه; اسكاشته; اسكاشه : (چو گُلْ پاره و رخ تافته) دخمه سازنده ها]ساززننده ها[.
اِسكاف : (با كاف پارسى) كفشگر و (با كاف عربى) نام دو موضع است: يكى در نهروان]ناحيه اى در عراق[و ديگرى از نواحى آن مابين واسط]شهرى در عراق[ و بغداد و هر دو در ايّام ملوك سلجوقيّه در هنگام خرابى نهروان پايمال عساكر گرديدند.
اسكافره; اسكافه : (چو رخ تافته و رخساره) دخمه سازنده ها]ساززننده ها[.
اِسكافيه : به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، از جمله شعب معتزله و يكى از ٧٣ فرقه امّت مرحومه]مسلمانان [و معتقد هستند بر اين كه خداى تعالى بر ظلم عُقلا قادر نبوده و تنها به اطفال و مجانين ظلم مى كند.
اسكاك : (چو دلدار) تخته.
اِسكال : اسكاليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اِسكالش : اسكاليدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
اسكالو : سُكارو[ر.م].
اسكاله : فضله سگ.
اسكالى : سُكارو[ر.م].
اسكاليدن : (چو دل خاريدن) سِكاليدن[ر.م].
اسكاهن : (چو دل دادن) سِكاهن[ر.م].
اسكبا : (چو هِندبا) سِكبا[ر.م].
اسكباج : سِكباج[ر.م].
اسكبينه : سَكبينه[ر.م].
اُسكُتو : (ل) در مخزن الادويه[ر.ض] گويد كه به لغت تنكابن «سُعد» است و گره هاى ريشه گياهى را نيز نامند و به عربى «حَبّ الزُّلم» را گويند، و آن بيخى مدوّر و بسيار لذيذ و شيرين و به قدر نخودى و برگ آن باريك تر از برگ گندنا]تره [و زياده بر سه عدد مى باشد و بى ثمر و بى گل و در ريگزارها قريب به آب ها مى رويد.
اسكدار : (با كاف عربى چو خشمناك و قندهار) رجوع به تركيبات «اسك» نمايندو (با كاف پارسى) شهرى و بندرى است محترم از بلاد آناطولى]آسياى صغير[ از اقليم پنجم و يا ششم، مشتمل بر شصت هزار خانه و عرعر و صنوبر و سرو و چنار در اين ديار، بسيار و قبرستانى دارد كه طولاً يك فرسخ و عرضاً نيم فرسخ و بر روى قبرها نرگس بسيار روييده و بر سر هر قبرى سروى رسته.
اسكرجه : (چو دل بسته) سكرجه[ر.م].
اسكرگه : شراب ارزن.
اسكرنه : خارپشت، خصوصاً سيخول.
اسكره : (چو غلغله) كاكل و جام آبخورى و كاسه گلى.
اسكزنه : (چو دل بسته) اسكرنه[ر.م].
اسكزه : (چو غلغله) ستيزه و خصومت و اسگرك [ر.م].
اِسكَلَه : بندر كشتى و لنگرگاه است.(كى)
اسكنج : (چو دلبند) سكنج[ر.م].
اسكنجه : عذاب و اذيّت و شكنجه.
اسكنجيدن : سكنجيدن[ر.م].
اسكند : (چو دلبند) جماع و مباشرت.
اَِسكَندان : كِليدان[ر.م].
اسكندر : (ر) يونانى يا رومى يا ماكدونى]مقدونى[; از اشهر سلاطين جهانگير دنيا و پدرش، فِلِب، مشهور به فيلقوس و مادرش، اوليمبيا يا اوليمپاس، دختر عرعياس و در ٣٥٦ يا ٣٢٢ مقدّم ميلادى در شهر پِلا، مقرّ اداره ماكدونيا]مقدونيه [: كه قسمتى عمده از يونان است : متولّد و ازاين رو در مجله الهلال[ر.ض]و لسانِ بعضى مورّخين، به ماكدونى موصوف و در اصطلاح اكثرشان به يونانى معروف گرديده، و ازآن رو كه پدرش از اهل روم بوده و يا خودش هم در بدو امر در آن ديار سكنى داشته : چنانچه مصرّح به ديگران است : به رومى اشتهار يافته;