قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٧٨
لقب تارخ، پدر حضرت خليل الله(عليه السلام)، بوده كه به مناسبت صَنَمى]بت[ كه پرستش مى كرده، بدين لقب ملقّب گرديده، و مخفى نماند كه پدر حقيقى بودن آزر، مخالف پاره اى قواعد دينيّه مبرهنه بوده و ازاين رو بزرگان دين، آزر را نام عمّ حضرت خليل(عليه السلام)دانسته كه بعد از فوت تارخ، پدر حقيقى آن حضرت، به تربيتش قيام و مواظبت نموده، و عمّ را پدر گفتن چنانچه در قرآن مجيد هم هست خصوصاً در اين حال از استعمالات مقبوله در نزد اهل لسان است. و تركيبات آن مانند «آذر» است.
آزرخش[١] : (چو تاج بخش) رعد و صاعقه و شورش و فتنه.
آزرد : (چو نامرد) لون و رنگ، خصوصاً رنگ زرد و ماضى قريب از آزردن.
آزردن : (چو پا بستن) مخفّف آزاريدن.
آزَرده : ملول و اسم مفعول و ماضى بعيد از آزردن.
آزَرده پشت : پير گوژپشت و چارواى زخم دار و جراحت دار.
آزرم : (چو پابند) صبر و تحمّل و پاس خاطر و قهر و غضب و نگاهداشتن]پاس خاطر[و مسلمان شدن و به خوارى و زارى گذاشتن و آشكار و هويدا و شرم و حيا و غيرت و حلم و شفقت و رحم و مروّت و خاطر وحرمت و تاب و طاقت و مهر و محبّت و جنگ و خصومت و سلامتى و راحت و انصاف و عدالت و مردمى و انسانيت و حشمت و بزرگى و غم و تنگى و اندوه و سختى و يكدلى و يك جهتى و گناه و تقصير و نام دختر پرويز]خسروپرويز [كه در «آزرميدخت» مذكور است.
آزرم گين : خجل و باحيا و صاحب آزرم.
آزَرمِدُخت : مخفف آزرميدُخت [ر.م].
آزَرميدُخت : نام شهرى است از بناهاى دختر پرويز، بيستونهمينِ ساسانيان، كه به نام بانى خود موسوم و معنى تركيبى آن، دختر باحيا و در اصل «آزرمين دخت» بوده، و خودش از عقلاى نسوان بوده و در زمان خود وزارت غير را در مملكت خود قبول ننموده و با وجود بى نهايت جمال، داراى كمال غيرت مى بود، چنان كه هرمز و يا فرّخ زاد، حكمران خراسان، مفتون جمال بى مثال او بوده و باب عشق بازى بگشود. ملكه جواب داد كه پادشاهان را شوى داشتن ننگ است. اگر سپهدار در دوستى ما درستكار باشد، در فلان ساعت شب به سروقت ما درآيد تا كام دل حاصل نمايد. سپهدار بدين سخن اميدوار بوده، شب به سراى ملكه آمد. آن معشوقه خون خواره سر از تن عاشق بيچاره جدا و كناره كرده و به دستيارى امير عَسَس]رئيس پاسبانان [روح او را از قفس خارج نموده و در ميان كوى و كوچه اش انداختند. و چون اين خبر بر رستم، پسر سپهدار كه در آن اوان از جانب پدر حاكم خراسان بود رسيد لشگر به مداين كشيده و به خاك مذلّتش انداخت. و در تاريخ بحيره[ر.ض]گويد: بعد از دست يافتن بر آزرميدخت دو چشمش را كور كرده، پس به فضيحت تمام او را بكشت كه چوب در عضو زيرين او كرد تا از اين محنت بمرد و مدت حكمرانى او چهار يا شش ماه بود. فردوسى:
«همى بود بر تخت بر چار ماه *** به پنجم شكست اندرآمد به گاه
شد او نيز و آن تخت بى شاه ماند *** به كام دل مرد بدخواه ماند».
آزَرميدن : آزرم كردن و تعظيم واحترام نمودن.
آزرنگ : (چو بادْرنگ) خيار سبز و غم سخت و رنج و مشقّت و محنت و هلاكت.
آزغ : (چو ناخن) آزوغ[ر.م].
آزفِش : (چو صاف دل) قافله و كاروان.
آزفنداك : (چو باربَردار) قوس قزح]رنگين كمان[.
آزگِن; آزگِنْد; آزگى : (چو صاف دل و ساختى) درى كه مانند پنجره بوده و از عقب آن نگاه توان كرد.
آزما: مردم خبير و تجربه كار و امر و فاعل از آزماييدن.
آزمان : آرمان[ر.م]و به تركى، جسيم و خطير و هولناك را گويند، خصوصاً گوسپند بزرگ سه ساله.
آزمايش : تجربه و امتحان و اسم مصدر از آزمودن.
آزماييدن : آزمودن.
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. در لغت نامه دهخدا فقط ضبط آذَرَخش آمده است.