قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٢٥
ارد : (چو تند) مثل و مانند و شهرى است در فارس و (چو مرد)صمغ و قهر و غضب و مخفّف آرد و نام يكى از دهات بوشيخ و (چو هند) فرشته اى است موكّل بر دين و مذهب و به تدبير مصالح روز ارد كه ٢٤ يا ٢٥ ماه هاى شمسى و در «تاريخ فرس» مذكور خواهد شد.
اردا; ارداد : (چو فردا و فرهاد) نام موبدى بوده در زمان اردشير بابكان]نخستين پادشاه ساسانى در قرن ٣ م [كه به زعم پارسيان، پيغمبر و پدرش ايراف يا ويراف بود و ازاين رو به اَرداويراف شهرت كرده و او در عهد اردشير، موبد موبدان بوده و بر آوزباد كه او نيز موبد بزرگى بوده در دانش و رياضيت برترى داشته.
ارداله : آرد.
اَردانه : گل خيرى معروف.
اردب : (چو هر شب) جنگ و جدال و هم به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، مكيال معروفى است در مصر لكن مقدار وسعت و كنجايش آن مختلف و در اسكندريّه ٢٧٢ و در قاهره ١٧٩ لتره را يك اَردَب گويند و هر لتره يك عشر مترو مكعّب است.
اردبيل : (چو زنجبيل) شهرى است جميل و قديم البنيان از بلاد آذربايجان كه صاحب قلعه اى متين و به مسافت ١٦٤كيلومتر از جهت شرقى تبريز و به نام بانى خود، اردبيل ابن ارمن ابن لنطى ابن يونان ابن عامر ابن شالِخ ابن اَرفَخشَد ابن سام ابن نوح، موسوم و يا از بناهاى كيومرث]نخستين بشر به روايت زرتشتيان[ و يا از آثار كيخسرو ابن سياوش كيانى]سوّمين پادشاه كيانى[ و يا بناكرده فيروز]هجدهمين پادشاه ساسانى در قرن ٥م[، جدّ انوشيروان]بيستودوّمين پادشاه ساسانى در قرن٦م[، بوده و ازاين رو فيروزگرد و آبادان فيروز و بادان فيروز هم گفته و ازآن رو كه مشايخ عرفا و صوفيّه از عهد شيخ صفى الدّين]عارف و جدّ صفويان در قرن ٧ و ٨ ه:[ تا عصر سلطان حيدر ابن سلطان جنيد در همين شهر به ارشاد خلايق اشتغال داشتند، ملقّب به دارالارشاد نيز مى باشد و مرقد همين شيخ صفى هم كه جدّ سلاطين صفويّه مى باشد در همين ديار و مطاف اغلب اهل روزگار و مدفن شاه اسماعيل]نخستين پادشاه صفوى در قرن ١٠ ه: [هم در جنب آن مزار است و اين شهر در عهد اين سلطنت به غايت معمور و ملجأ نزديك و دور و كتابخانه آن در جهان مشهور و انواع كتاب هاى بى نظير موفور در آنجا جمع و جلدهاى آنها بيشتر طلا و نقره بوده، و موقوفات بسيارى از براى طلاّب مقرّر، ليكن بعد از انقراض آن دولت قوى شوكت، اين شهر لگدكوب مخالف و مؤالف گرديده و به اركان عماراتش خرابى راه يافته و اثرى از كتابخانه و اسباب موقوفه به جا نمانده و اكثر كتاب ها را طايفه روسيّه در هنگام استيلاى آذربايجان به يغما بردند و تشريفات تاج گذارى نادرشاه والاجاه هم در ١١٥٩ هجرى در همين شهر به عمل آمد.
اردجان : (چو هم زبان) نام يكى از اشكال و جداول اهل نجوم و در احكام مرقوم است.
اردستان : (چو بدكردار و فلفل دان) شهرى است قديم، مابين اصفهان و كاشان در ١٨ فرسخى سمت شمالى اصفهان، مسقط الرّأس انوشيروان]بيستوسوّمين پادشاه ساسانى در قرن ٦ م[،آبش خوش گوار و هوايش سازگار و بنايش استوار و به محلاّت چندى مشتمل مى باشد كه در هر محلّه، قلعه اى و در هر قلعه، آتشگده اى موجود و مؤسّس آنها به زعم بعضى، بهمن ابن اسفنديار و مردمانش خوش مشرب و شيعه مذهب و از عادات معموله ايشان آنكه چيزى از مأكولات مانند جگر و غيره به رسم باج و خراج به شغال ها مى دهند كه زراعات و باغاتشان از اذيّت آنها سالم بماند و الاّ خسارت فاحش مى رسانند.
اردش : (چو گندم) به زعم پارسيان، مقدار معيّنى است از گناهان.
اردشير : (چو زنجبيل) مرد شجاع و پرزور و دلير و معنى تركيبى آن«شير خشم گير» است، كه از «شير» و «اَرد» به معنى قهر و خشم تركيب يافته و چند نفر از ملوك فرس هم بدين اسم مسمّى بوده اند كه كلمات مورّخين ايرانى و عثمانى در ترجمه احوالشان مختلف و ما به جهت نهايت اختصار به ذكر اجمالى دو فقره از آنها اكتفا مى نماييم. به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، سه تن از ايشان بدين اسم