قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٦٥
پنجْ يوده : نصف عُشر است.
پنجاب : خطّه و ولايتى بزرگ است در شمال غربى هندوستان كه اكثر اراضى آن كوهستان، و از بلاد مشهوره اش لاهور و پيشاور و مُلَتان [است]; و تفكيك بزهاى آن ديار مشهور و شال هاى خوب از آن مى بافند و اهالى آن تخميناً ٢٥ مليون. اكثرشان مسلمان و مابقى مابين نصارى و برهمنى و بودا مى باشند و ازآن رو كه در ميان پنج رود بزرگى كه نهر سند از آنها تشكيل يافته، واقع گرديده و از آنها مشروب مى گردد، بدين اسم اختصاص يافته.
پَنجاتانتره : (ل) رجوع به «كليلهودمنه» شود.
پنجال : فضله مرغان است.
پنجاه : (ر.ف).
پنجاهه : مدّت رياضت و اعتكاف نصارى كه ٥٠ روز است، مانند چلّه اسلاميان كه ٤٠ روز است.
پَنجبوده : (ل) بيدمشگ[ر.م] است.
پنجر : (چو خنجر) قفس و پنجره و هر چيز شبكه دار و به تركى، چغندر است.
پنجره : معروف [است].
پنجره لاجورد : آسمان.
پنجش : (چو دلكش) گلوله پنبه حلاّجى شده.
پُنجَشك : بر وزن و معنى گنجشك.
پنجشكزون : (ل) نامِ پارسىِ ديگر زبان گنجشك است.
پنجشنبه : (ر.ف) كه يكى از ايّام هفته است و رجوع به «شنبه» نمايند و هم ناحيه اى است از طربزون]در تركيه [كه بر ٤٢ قريه مشتمل مى باشد.
پنجك : (چو دختر) پنجش[ر.م] و (چو اندك) گياهى است پنج شاخه كه مانند لبلاب[ر.م] بر درخت مى پيچد، مانند ريسمانِ تافته و رجوع به «گشت برگشت» شود.
پنجم : (چو گندم) معروف است.
پنجم رواق : آسمان پنجم.
پَنجَنگُشت : مخفّف پنج انگشت[ر.م] است.
پنجه : (چو غنچه) پنچه[ر.م] و (چو ابله) پنجاه و ماهى و دام و قلاّب آن و (چو رنجه) لبلاب[ر.م] و قوّت و سطوت و سنگ منجنيق و سنگى كه ديده بانان براى جنگ نگاه دارند و بازى و رقصى است كه جمعى دست يكديگر را گرفته و رقص نمايند و علامتى بوده شبيه به كفِ دست كه در ذيل احكام و فرامين مى نگاشته اند و به معنى معروف كه عبارت از چنگ طيور و بهايم و كف دست و پا است با انگشتان، از انسان باشد يا حيوان.
پنجه بر روى زدن : رو سياه كردن.
پُنجه بند : دستمالِ پيشانى بند.
پنجه بيچاره; پنجه دزديده : خمسه مُسترقه[ر.م].
پنجه زنجبيل : پارچه اى از آن[يعنى زنجبيل] كه چند شاخ داشته باشد.
پنجه سرگردان : خمسه متحيّره[ر.م].
پنجه كبك درى : نام لحنِ سىوهفتم سى لحن باربدى.
پنجه گربه : بيدمشگ[ر.م].
پنجه مريم : پنج انگشت[ر.م].
پنجيدن : (چو رنجيدن) پاره پاره كردن.
پنچه : (چو خنده) دولبندى[دستار] كه زنان بر دست بندند و (چو غنچه) زلف كسمه[ر.م].
پُنچه بند : دستمال پيشانى بند.
پِنُخْشُت : چيزى كه به يك بار از بيخ و بن بركنده باشد.
پنخال : (چو گلدان) سرگين مرغ.
پند : (چو تند) پنجش[ر.م] و (چو قند) زغن و غليواج]ر.م [ونصيحت و موعظه و (چو هند) كون و مقعد و به هندى، قريه بزرگ را گويند كه من جمله پِندِ دادن خان، كه دادن خاننامى افغانى، در سمت شمالى لاهورش ساخته و قريه اى است خوش آبوهوا و پندِ ملكاسنگ، جايى است خوب از هندوستان.
پندتوز : نصيحت گذار.
پِندِ دادن خان ---> پند.
پِندِ ملكاسنگ ر پند.
پندار : (چو دلدار) پنداريس[ر.م] و خيالات و پنداريدن و امر و فاعل از آن و هم شاعرى بوده ايرانى از اهل رى، كه در اوايل قرن پنجم هجرى زندگانى كرده و اشعار بسيارى