قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢١٢
حمدون، از امراى آل حمدان است. آل حمدان در زمان خلافت بنى عبّاس در موصل و ديار ربيعه امارت و رياست داشتند. ابوفراس از اعاظم ادبا و شعرا و در علم و فضل و ادب و كرم و شجاعت و عقل و فراست يگانه زمانه بود. وى در سىوهفت سالگى در حمص مقتول شد (ريحانة الادب، ج٧، ص ٢٣١)[.
ابوقَلَمون --->بوقلمون.
ابوكالَنجار; ابوكاليجار : كنيه دو نفر از پادشاهان آل بويه]سلسله اى ايرانى; ٣٢٠:٤٤٨ هجرى[ كه هر دو به مرزبان موسوم و اوّلى، دهمين ايشان و پسر عضدالدّوله و ملقّب به صمصام الدّوله بوده و در ٣٨٨ هجرى درگذشت و دويّمين، پانزدهمين ايشان كه پسر سلطان الدّوله بوده ودر ٤١٦ هجرى جلوس نموده و در ٤٤٠ هجرى در چهل سالگى بدرود جهان گفت و رجوع به «كالنجار» هم شود.
ابوكَرَب ---> تبع.
ابوكركيس --->تاريخ اسكندرى.
ابول : (چو عمود) بِل شيرين[ر.م].
ابولجه خان : (ل) رجوع به «ترك» شود.
ابولس : (ل) رجوع به «نينياس» نمايند.
ابومُرّهرابليس.
ابومُسَيلمهرمسيلمه.
ابوالملوكرسام و گيومرت.
ابوالمليحرصفراغون.
ابونايس --->تاريخ اسكندرى.
ابوالنّجم : ]حكيم ابونجم احمد بن يعقوب يا قوس بن احمد دامغانى، از اساتيد شعراى نامى و اكابر بلغا و سخنوران ايرانى است و در هر علمى حظّى وافى داشت و ازآن رو كه در بدايت حال مدّاح فلك المعالى امير منوچهر بن شمس المعالى از سلسله آل زيار بوده به منوچهرى تخلّص مى نمود. وى در دربار سلاطين محمود، محمّد و مسعود غزنوى تقرّب يافت و در سال ٤٣٢ يا ٤٤٠ هجرت وفات يافت (ريحانة الادب، ج٧، ص ٢٨٢)[.
ابونصر : كنيه محمّد ابن محمّد ابن اوزلغ ابن طرخان كه به معلّم ثانى مشهور و به شهر فاراب]در ماوراءالنهر [منسوب و در مأه چهارم هجرى. اعجوبه روزگار و از حكماى نامدار و ابن سينا با آن جلالت مقام از تصانيف وى استفاده مى نموده. و اين حكيم در ٣٣٩ هجرى در عهد خلافت المطيع لله عبّاسى در سنّ هشتادسالگى در دمشق وفات يافته و در بيرون دروازه صغير دمشق مدفون گرديد و به نوشته آثار عجم[ر.ض]در ٣٤٤ هجرى در راه مكّه به دست قطّاع الطّريق مقتول گرديد و از اشعار پارسى اين حكيم است:
«اسرار وجود جمله بنهفته بماند *** و آن گوهر بس شريف ناسفته بماند
هر كس به دليل عقل چيزى گفتند *** آن نكته كه اصل بود ناگفته بماند».
و پوشيده نماند چنانچه بعضى تصريح كرده اين حكيم غير از ابونصر فراهى]شاعر قرن ٦ و٧ ه:[، صاحب رساله نصاب الصّبيان مشهور است.
ابونُواس : ]حسن بن هانى بن عبدالاول بن صباح بصرى يا اهوازى الولادة، از مبرّزين ادبا و شعراى اواخر قرن دويّم هجرى مى باشد كه در بديهه گويى شعر و لطافت اشعار در غايت اشتهار و در رديف امرأالقيس معدود بود. ابونواس از محبّين خلّص خانواده عصمت و مدّاحين اهل بيت طهارت بود و قصايد بسيارى در مناقب حضرت رضا(عليه السلام) انشاد كرده است. وفات او در سال ١٩٥ يا ١٩٦ يا ١٩٨ يا ١٩٩ يا ٢٠٠ هجرت در بغداد واقع شد (ريحانة الادب، ج٧، ص ٢٨٧)[.
ابويزيدربايزيد.
ابه :(چو بَبَه) به تركى، دايه و ماما و قابله.
ابهام : (چو اسلام) به عربى، مشتبه و پوشيده بودن و نمودن امرى و كسى را از كارى بازداشتن و در را بستن و هم نام انگشت بزرگ پا و دست است.
اَبهَر : كوهى است در حجاز و قصبه اى است در نواحى اصفهان و هم شهرى است شهير مابين قزوين و زنجان و همدان كه به جهت تركيب از «آب» و «هر» : كه به معنى سياه است : بدين اسم موسوم]است[ و در ٢٤ هجرى در