قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤١١
بُلكامه ---> بل.
بلكس : (چو فلفل و بلبل) منجنيق و سر ديوار.
بلكفد; بلكفده : (چو خرسند و گلدسته) رشوت و پاره[رشوه].
بلكك; بلكل : (چو خشتك) آب نيم گرم.
بلكن : بر وزن و معنى بلكس.
بِلگِراد : (ل) بلغراد[ر.م] است.
بلگنجك : (چو مستحكم و بلبلوش) ارمغان و تحفه و هر چيز تازه و طرفه كه خنده آورده و طبع از ديدنش محظوظ گردد.
بُلگونه : بر وزن و معنى بلغونه.
بللا : (ل) شهرى بوده پايتخت فليب[پدر اسكندر مقدونى].
بللون : (ل) نام شخص موهومى است كه رومايى هاى]رومى ها [قديم خداى جنگش پنداشتندى.
بلما : (چو صحرا) درشت و گنده و ضخيم.
بلماج : (چو محتاج و سخنان) آشى است رقيق و آبكى و بى گوشت.
بلمون : (چو مجنون) برگى است دوايى مانند برگ گردكان[گردو].
بلمه : (چو نغمه و سرمه) ريش دراز و مردم ريش دراز.
بلن : (ل) عدس و مرجمك[ر.م].
بلنج : (چو نهنگ و سرشگ) مَبلغ و اندازه و مقدار.
بِلِنجاسپ; بِلِنجاسف : بومادران[ر.م].
بَلَنجمِشت; بَلَنجمِشگ : بر وزن و معنى پلنگمشگ[ر.م].
بلنجه خان ---> ترك.
بلند : (چو درنگ و كمند) به معنى معروف و چوب بالايينِ درِ خانه و چارچوبه آن.
بلندگراى; بلندنظر: عالى همّت و كسى كه ميل بزرگى داشته باشد.
بُلَندانيدن : بالا بردن و بلند كردن.
بُلَنديدن : بلند شدن و بالا رفتن.
بلندين : (چو سخن چين) بلند و پيرامونِ درِ خانه.
بلنسيه : (ل) شهرى است در ساحل شرقى اسپانيا.
بَلَنگمِشت; بَلَنگمِشگ : بر وزن و معنى پلنگمشگ.
بلواج : خزانه دار و شراب دار.
بلواز : (چو سردار، با راء مهمله و معجمه) بلور و شيشه.
بَلوايه : پرستوك[ر.م].
بلوتك : (چو خروسك) پياله شراب خورى، خصوصاً آنچه به صورت حيوانى باشد.
بلوتوس : (ل) به اعتقاد يونانيان قديم، نام خداى غنا و ثروت و جواهر زمين است.
بلوتون : به زعم بت پرستان، نام خداى جهنّم است.
بلوج : (با جيم عربى و پارسى، چو نزول[١]) بلوجستان]ر.م [و تاج خروس و پارچه اى گوشتى است شبيه به آن در فرج زنان كه بريدن آن از سنن حسنه اسلاميّه مى باشد و هم كوهى است كه جماعتى از اكراد در دامنه آن جا دارند و هم علامتى كه بر تيزى طاق و ايوان نصب كنند و نام قومى است صحرايى و كم عقل و دلير، از تركمانان كه قِسم اعظمِ اهالى بلوجستان از ايشان تشكيل يافته.
بلوجستان : يكى از ايالات دوازده گانه ايران و قطعه جسيمه و خطّه قديمه اى است از جهتِ جنوبىِ آسيا، مابينِ هند و ايران كه به اصطلاح جغرافيينِ قديم يونان، به جدروسيا معروف و شرقاً به سند، و غرباً به كرمان و سيستان، و جنوباً به بحر عمّان و شمالاً به افغانستان محدود و مُحاط، و مقرّ حكومتش شهرِ كلات و مردمانش تخميناً دومليون و نيم و اكثرشان از طايفه بلوج، و بهواسطه كوهى كه در ميان اين ديار است، به دو قسم جنوبى و شمالى، مقسوم و اوّلى را «بلوجستان بحرى» موسوم داشته و دويّمى را «بَرّى» مى نامند. و به نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، در اوايل دوره اسلام، سمتِ غربى بلوجستان از ايران و جهت شرقى آن از هندوستان معدود مى بود.
بلور : سلسله جبال بزرگى است از آسياى وسطى كه تركستان شرقى[ناحيه اى در شمال غربى چين و غربىناحيه اى در آسياى مركزى] بهواسطه آنها از يكديگر تفريق يابند و به «سنگ بلور» هم رجوع نمايند.
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. ضبط لغت نامه دهخدا: بَلوچ.