قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٢٨
ارزان : (چو لرزان) فقير و مستحق و هر چيز كم قيمت و فراوان و بسيار و لايق و سزاوار و هم به معنى مسلّم است.
ارزانش : (چو بخشايش) خيرات و احسان.
اَرزانى : ارزان بودن و مستحقّ و فقير و مقبول و مسلّم.
اَرزِش : اسم مصدر از ارزيدن و بها و قيمت هر چيز.
اَرَزمِدُخت; اَرَزميدُخت : آزَرميدُخت[ر.م] و ظاهراً تصحيف ]خطا در خواندن و نوشتن[ شده.
ارزن : (چو بهمن) غلّه معروفى است كه اهالى ما «دارى» گويند و هم موضعى است نزديكى شيراز و يكى ديگر در قرب اخلاط]شهرى در تركيه[ كه از معمورترين بلاد ارمنيّه بوده و مشتمل بر قلعه محكمى مى باشد.
اَرزَن الرّوم : اَرضروم[ر.م].
ارزنِ زرّين : اخگر و شراره و كوكب و ستاره و جرعه شراب و حباب روى آن.
اَرزَنة الرّوم : ارضروم[ر.م].
ارزنجان : (چو احمدخان) معرّب ارزنگان[ر.م].
اَرزَنگان : شهرى است مشهور و پاكيزه از بلاد ارمنيّه به مسافت ١٣٣كيلومتر از سمت جنوب غربى ارض روم ]شهرى در تركيه [واقع و اطرافش واسع و قديماً از بلاد ايران بوده. اكنون مدّتى است كه روميان تصرّفش نموده و سلطان علاءالدّين كيقباد سلجوقى ]پادشاه سلاجقه روم [حصارى از سنگ تراشيده و بر دور آن كشيده و انهار بسيارى در شهر و عماراتش جارى و نهر فرات از يك فرسخى آن سارى است.
اَرزَنى; اَرزَنين : هر چيز منسوب به ارزن، خصوصاً نانى كه از ارزن پخته باشند.
اَرزه : گچ و كاهگل و نام اقليم اوّل و زِفت[ر.م]و مردم كج انديش و درخت سرو يا صنوبر و يا درختى ديگر كه ميوه آن چلغوزه است.
اَرزه گر : بنّا و گل كار و كسى كه گچ و كاهگل در جايى بمالد.
ارزيتون : (چو عنبرگون) نام دختر پادشاه مغرب]مراكش [كه در حباله بهرام گور]پانزدهمين پادشاه ساسانى در قرن٥م [بوده.
ارزيدن : (چو ترسيدن) ارزان شدن و به قيمت معيّنى لايق و مناسب بودن.
اَرزيزرقلع.
اَرژَن : بر وزن و معنى ارجن.
اَرژَنگ : بر وزن و معنى ارجنگ و صحيفه نقّاشى و هم نام نقّاشى بوده مانند مانى]بنيان گذار آيين مانوى در قرن ٣م [و يا اسم خود مانى كه در اصل بدين اسم مسمّى بوده و «مانى» دعايى است كه در حقّ او شده و لقبش گرديده است.
اَرژَنه : ارجنه[ر.م].
ارس : (چو تند) رجوع به «سرو كوهى» نمايند و (چو درس) اشگ چشم.
اَرسِ بُزان : چرك كنج چشم بزكوهى كه اثر ترياق فاروق دارد و (چو بَرَص) رودخانه مشهورى است كه در حكم امروزه حد و سدّ ايران و روسيّه و از جبال ارضروم ]شهرى در تركيه[ و فاريقا برخاسته و از بلاد ارّان ]ناحيه اى در جمهورى آذربايجان[ و آذربايجان گذشته و در نزديكى بحر خزر با رود كُر]در جمهورى آذربايجان [اتّصال يافته و هر دو به همان دريا مى ريزند. و اين رودخانه از جنوب به شمال روان و بسيار سريع الجّريان و در اطرافش زراعت فراوان است. گويند اگر شخصى از آن بگذرد چنانچه نيمه زيرين او در آب باشد، چون دست بر پشت عسرالولد نهد، فوراً از همان علّت]بيمارى [نجات يابد و در عجايب المخلوقات[ر.ض]، خواصّ بسيارى از براى اين رودخانه مذكور است.
اَرسانيقون : زرنيخ زرد[ر.م].(نان)
اَرستطاليس : ارسطوطاليس[ر.م].
ارستن : (چو قلندر) آراستن و توانستن.
اَرَسط; اَرَسطا; اَرَسطاطالِس; اَرَسطاطاليس : (چو اَلَست) ارسطوطاليس[ر.م].
اَرَسطو : (ر) زراوند[ر.م]و مخفّف ارسطوطاليس[ر.م].
اَرَسطوطالِس; اَرَسطوطاليس : به لغت يونانى، فاضل و كامل و بالخصوص نام حكيمى بوده يونانى كه نسب وى از