قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٨١
خون جراحت و جراحت آماسيده و جراحتى كه خون و چرك در ميان آن مانده و سرمايى كه بر جراحت خورده و آماس كند.
آستين افشاندن : رقصيدن و انكار و رد و منع و ترك كردن و انعام و بخشش نمودن و آفرين و تحسين كردن.
آستين برچيدن; آستين برزدن : آماده و مهيّا بودن بر كارى.
آستين تيريز كردن : كوتاه دست شده و فضولى و دست درازى نكردن.
آستين فشاندن : آستين افشاندن[ر.م].
آستين ماليدن : مستعد و آماده شدن.
آستينه : تخم مرغ.
آسر : (چو ناخن) مزرعه و غلّه زار و به هندى، آدم خوار است.
آسريس : (چو عابدين) ميدان اسب دوانى.
آسغده; آسفته : (چو آشفته و پابسته) مهيّا و آماده و هيزم نيم سوخته.[١]
آسك : (چو مادر) موضعى است مابين اهواز و ارّه جان]در فارس [كه آب و نخل آن فراوان و از آنجا تا ارّه جان دو منزل مسافت]است [و چشمه اى دارد عارى از لطافت و ايوانى دارد بلند، و ميان چشمه و ايوان گنبدى است كه قباد]پادشاه ساسانى در قرن ٥ و ٦ه:[ پدر انوشيروان، بنا نموده و ارتفاع آن بيشتر از صد ذرع مى باشد.
آسكون : بحر خزر و نام ولايتى است و آن مخفّف آبسكون است.
آسمار : درخت مورد.
آسمان : نام روز ٢٥ يا ٢٦ يا ٢٧ يا ٢٨ يا ٢٩ ماه هاى شمسى و نام نامى حضرت عزرائيل كه موكّل است بر همان روز مذكور و هم به معنى مشهور كه به عربى «سَما» و «فلك» گفته و معنى تركيبى آن آس مانند است به اعتبار گردش آن.
آسمانِ برين : عرش و فلك الافلاك.
آسمانْ دَره : كاهكشان.
آسمانْ رَند : منجّم.
آسمانْ گير رگله.
آسمانوريسمان : مثلى است مشهور و در جايى گويند كه در جواب حرفى معقول، سخنى نامعقول بشنوند.
آسِمانه : سقف خانه و مرغك سمانه[ر.م].
آسمانى : هر چيز منسوب به آسمان، خصوصاً رنگ آبى مخصوص و قسمى از آتشبازى است.
آسمانى زبان : زبان ملائكه.
آسمند : (چو كاربند) حيران و سرگشته و دروغ گوينده به مكر و حيله.
آسموغ : (چو آبدوغ) نام ديوى است از متابعان اهرمن كه به فتنه انگيزى و جنگ خيزى و دروغ و عداوت مأمور و موكّل است.
آسنستان : (چو كافرستان) نام پدر زن وامق]معشوق داستان وامق و عذراى عنصرى[ كه عاقبت به دست خود وامق كشته شد.
آسودن: آراميدن.
آسوده : راحت و آرام و اسم مفعول و ماضى بعيد از آسودن و هم تخلّص اديب بى مانند و فرزانه دانشمند، آقا محمّد مهدى، از شعراى شيراز كه ساليان دراز مشغول تحصيل و حكيمى بوده بى بديل.
آسور; آسورى; آسوريا; آسوريانر لغت.
آسه : شيرين بيان و يا ريشه آن و كشت و زراعت و زمين مهيّا كرده به جهت فلاحت.
آسيا : مخفّف آسياب و در اصطلاح جغرافيايى، نام يكى از قطعات خمسه عالم است كه اوّلين معموره آنها و از همه آنها بزرگ تر و وسيع تر و تقريباً چهار برابر اوروپا و ٢٤ مقابلِ خاك ايران مى باشد و حكما مهد امانش خوانده و بهترين بقاعش نگاشته و بهشت روى زمينش شمرده و نسبت به قطعات ديگر اوسع و احسنش دانند، و علاوه بر آنكه مشهد حضرت خاتم(صلى الله عليه وآله) و مقدم حضرت آدم(عليه السلام)
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. لغت نامه دهخدا آسُغده و آسُفته را به معناى نيم سوز و آسَغده را به معناى آماده آورده است.