قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٤٣
بادْپَرّه : تراشه[ر.م].
بادْپيچ : ريسمانى كه از جايى آويخته و بر آن نشسته و در هوا ورزش نمايند و به پارسى «سابود» به معنى گهواره و مهره هايى كه از آن بياويزند تا اطفال بدان بازى كنند.
بادْپيز; بادپيزن : بادبر[ر.م] و بادزن.
بادْپيما : مردم مُفلس و لااُبالى و شراب خوار و كار بيهوده كننده و لغو و دروغ گوى و سريع الحركه و سيّاح و بيابان گرد، خصوصاً بهايم تيزتك و تندرو.
بادتخم : رازيانه.
بادْجَه; بادْخان; بادْخانه : دريچه و پنجره و روزنه بزرگ يا كوچك و بادگير و خانه اى كه بادگير داشته باشد.
بادْخانى : چشمه اى است در قريه هوا[در دامغان] كه اگر مردارى يا خصوصاً لتّه حايضى در آن افتد، به مرتبه اى باد و طوفان شود كه آدمى را برده و اسب را بيندازند.
بادْخايه : باد فتق خصيه[بيضه].
بادْخَن : بادخان[ر.م] است.
بادْخوان : معرّف[ر.م] و مردم هرزه گوى و مزاج گوى[ر.م].
بادْخور; بادْخورك : بادخان[ر.م] و مرغكى است سياه كه خوراكش باد و هميشه در پرواز و بعد از نشستن نتواند برخاست.
بادْخون : بادخان[ر.م] و مزاج گوى[ر.م].
بادْدار : مغرور و متكبّر و پرباد و آماسيده و مردم مصروع و دنيادار و بى علاقه و هيچ انگار.
بادِ دَبور : بادى كه از مغرب و يا مابين جنوب و مغرب وزد.
بادْ در بوق انداختن : برخاستنِ ذَكَر.
بادْ در سر داشتن : كبر و غرور داشتن و انديشه باطل كردن.
بادْ در كف; بادْ در مشت : بى فايده و هيچ كاره و بدخرج و مُسرِف و بى چيز و مفلس.
بادْدِژنام : غلبه خون در بدن كه به سبب آن در بدن توليد ريش[جراحت] و دُمّل نمايد.
باددست : باد در كف.
بادْدم : كسى كه متكبّر بوده و متجبّر بنشيند.
بادْران : بادزن و مردم متكبّر و رياست طلب و مَلَكى است موكّل بر باد كه آن را از جايى به جايى ديگر برد.
بادْرَس : خانه اى كه از هر طرف آن باد آيد.
بادْرفتار : بادپيما.
بادْرَنجبويه; بادْرَنجويه : معرّبِ بادرنگبويه[ر.م].
بادْرنگ : بادپيما[ر.م] و ليمو و ترنج و گهواره و خيار سبز و تازه و بزرگ تخمى و هم خيارى است بزرگ و دراز و زردرنگ كه از براى تخمى نگهدارند و مرضى كه از بسيارى غصّه عارض شده باشد و بيمارى كه از غصّه مريض شده باشد.
بادْرَنگبويه : كه معرّب آن بادرنجبويه و به عربى «مفرّح القلب» گويند، نباتى است معروف كه داراى چندين قِسم و مُهلك عقرب و در امراض سوداوى و بلغمى نافع و در دفع ضعف عضلانى و كندى حواسّ : كه در نقاهت امراض طولانى مشاهده مى شود : و در صُداعِ[سردردعارض در اشخاص زكىّ الحسّ، و دوارسرگيجه] و طنينِ عارض در اشخاص كثيرالفكر، در جايى كه سبب آنها ازدياد خون نباشد، مستعمل و سودمند آيد.
بادِ رنگين : رباعى و قطعه و غزل و مطلق شعر.
بادْرو; بادْروج : بادرنگبويه[ر.م] و گل بستان افروز و نوعى از چنار و نباتى است به بوى ترنج كه برگش به سِپَرغَم مى ماند و هم نوعى از ريحان است كه برگش ريزه و ساقش مربّع و پر شاخ و كم بوتر از ريحان و گل آن مايل به سرخى و به نام برّى و بستانى به دو قِسم مقسوم، و در مصر به «ريحان أحمر» موسوم و گاه است كه «ريحان كوهى» نيز گفته و «تره خراسانى» هم گويند.
بادْروزه : خوراك و پوشاك هرروزه و چيزى كه مردم را هميشه در كار باشد.
بادْروك : بادروج[ر.م].