قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٦٦
بودن اردواننام از طبقه اشكانيان و پنج و شش بودن اشكنام از آن طبقه در تواريخ اجنبيه مذكور است، شبهه اى در فراموش بودن اسامى بعضى از ايشان باقى نباشد. و اسامى اشكانيان با مدّت سلطنت ايشان به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض] با ابطخس رومى[ر.م] كه هم در همان كتاب در جزو اين طبقه نوشته و تمامى دوره ايشان با چهار سال سلطنت ابطخس، ٤٦٦ سال مى باشد، موافق لوحه ذيل مى باشد:
١. ابطخس رومى كه پيش از اشك اوّل در ٥٢٩٥ هبوطى جلوس كرد. ٤سال
٢. اشك ابن اشكان ١٥سال
٣. شاپور ابن اشك ٦٠سال
٤. بهرام ابن شاپور ٥٠سال
٥. بلاش ابن بهرام ١٦سال
٦. هرمز ابن بلاش ١٩سال
٧. نرسى ابن بلاش ٤٠سال
٨. فيروز ابن هرمز ١٧سال
٩. بلاش ثانى ابن فيروز ١٢سال
١٠. خسرو ابن بلاش ٤٠سال
١١. بلاشان ابن بلاش ابن فيروز ٢٤سال
١٢. اردوان ابن بلاشان ١٣سال
١٣. اردوان ابن اشغ ٢٣سال
١٤. خسرو ابن اشغ ١٩سال
١٥. بلاش ثالث ابن اشغ ١٢سال
١٦. گودرز ابن بلاش ٣٠سال
١٧. بيژن ابن گودرز ٢٠سال
١٨. گودرز ابن بيژن ١٠سال
١٩. نرسى ابن بيژن ١١سال
٢٠. اردوان ثالث ابن نرسى ٣١سال
اشكاوند : (چو صحراگرد) كوهى است نزديك به سيستان.
اشكبود : (چو نقش دوز) مركّب، مقابلِ بسيط و مفرد.
اَشكبوس : (ر) نام مبارزى بوده كُشانى]حكومتى در شمال هند در قرن ١ و ٢ م[ كه به مدد افراسياب]پادشاه توران [آمده و افراسياب هم او را به مدد پسران پيران دلير]سپهسالار و مشاور افراسياب[ فرستاده و رستم، پياده به ميدان آمده و به يك تيرش به قتل رسانيد.
اشكره : (چو فرفره و پنجره) فرج زنان و مرغان شكارى، خصوصاً قسمى است از باشه كه «بيغو» گويند.
اشكفت : (چو دلبند) شِكَفت[ر.م]و (چو مسكين) شِكفِت[ر.م].
اشكفتن : (چو فلفلوش) شكفتن.
اِشكُفته : شكفته.
اِشكُفتيدن; اِشكُفيدن : شكفتن.
اشكل : (چو فلفل) اِشكيل[ر.م].
اشكله : شكله[ر.م].
اشكم : (چو دلبر) شكم، افراداً و تركيباً.
اِشكَمبه : شكمبه.
اِشكَمى : شكمى[ر.م].
اِشكَن : شكن، افراداً و تركيباً.
اشكنج;اشكنجه :(چو دلبند و دل بسته) شكنجه.
اشكنجيدن : شكنجيدن[ر.م].
اشكند : (چو فرزند و دلبند) خراتين[ر.م].
اِشكَنوان : (ل) قلعه معظمى است در فارس كه عميدالدين اسعد را كه از اجلّه فضلا و شعرا بوده و وزير اتابك سعد ابن زنگى]چهارمين حاكم اتابكان فارس در قرن٧ه:. [بود در آنجا حبس نمودند، زيرا كه بعد از فوت سعد پسرش، ابوبكر]پنجمين حاكم اتابكان فارس در قرن ٧ ه:.[، به جهت اشعار عميدالدين كه در مدح خوارزم شاه گفته بوده و از قرائن، دريافت كه خيال وزارت آن پادشاه دارد، از عميدالدين بد گمان شد و خودش و پسرش، تاج الدين، را در اين قلعه محبوس داشتند. در گنج دانش[ر.ض]گويد: عجب از مورّخين و جغرافى نگاران قديم است كه ذكرى از اين قلعه نفرموده اند.
اشكنه : (چو دل زده) شكنه[ر.م]و اشگنه[ر.م].
اشكو; اشكوب : (چو بدبو و مرغوب) آشكوب[ر.م].
اشكوخ : (چو دل دوز) اشكوخيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.