قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٢٤
ارتاق : (چو سلطان) به مغولى، شريك و مصاحب.
اِرتَجِك : برق و رعد.
ارتكان; ارتكن : (چو خشم كار و خشم گر) كه به نوشته مخزن[ر.ض]، لغتى است پارسى و به يونانى«اجرا» گويند و عبارت از سنگ ريزه هايى است زردرنگ و سرخ رنگ كه چون بسوزانند، سرخ گردد.
ارتل : (چو گندم) قلعه محكمى است در يمن.
اَرِتماتيق[١] : (ل) به لاتينى، علم حساب.
ارتنگ : (چو بدرنگ) ارژنگ[ر.م]و كتابخانه چين و بتخانه آن و نگارخانه مانى نقّاش]بنيان گذار آيين مانوى در قرن٣ م[و هم نام كتابى است كه تمامى اشكال مانوى در آن نقش و به نوشته بعضى، اين لغت با ثاى ثخذ بوده و در زبان پارسى لغتى ديگر غير از آن و لفظ ثغ با ثاى ثخذ نيامده و در تحقيق مقام رجوع به گفتار اوّل از آيين اوّل مقدّمه شود.
ارتيشدار : (چو پرهيزكار) مرد لشگرى و رودخانه بسيار بزرگى است در حدود قپچاق]ناحيه اى در شمال درياى خزر[.
ارثد : (چو احمد) به رومى يا يونانى، بيخى است كه تخم آن را «فلفل برّى» گفته و نبات آن را «پنج انگشت» نامند.
اَرثَنگرارتنگ.
اَرج : (چو خرج) مرغ قو و كرگدن و كندن و جدا كردن و قدر و مرتبه و حدّ و اندازه و وصف و صفت و ارزش و قيمت و علم و معرفت و عزّت و شوكت و مثل و مانند و زيبايى و وجاهت و هم نام قصبه اى است از فيروزكوه تبرستان]مازندران و اطراف آن[.
ارجاسب : (چو تهماسب) پهلوانى بوده تورانى و هم نام نبيره افراسياب كه حكمران توران]نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى[بوده و در رويين دژ مسكن داشته و هماى و بهافرين، دختران گشتاسب ]پنجمين پادشاه كيانى[، را در آنجا حبس كرده و چندين پسر خود را با پدرش لهراسب]چهارمين پادشاه كيانى[: كه ترك سلطنت كرده و در بلخ مشغول عبادت بود : به قتل رسانيد; عاقبت اسفنديار ابن گشتاسب رويين دژ را مسخّر كرده و ارجاسب را كشته و خواهران خود را نجات داد.
ارجالون : (چو افلاطون) كرم دشتى و رز صحرايى.
ارجان :(چو مرجان) چلغوزه[ر.م] و يا نوعى از بادام كوهى و (چو سرطان) ارّه جان[ر.م] و بدين معنى به تشديد ثانى هم آمده.
ارجسب : (چو بدمست) مخفّف اَرجاسب[ر.م].
اَرجمند : عزيز و محترم و صاحب اوصاف ارج.
اَرجَن : (چو بهمن) درخت بادام تلخ و بادام كوهى كه از چوب آن عصا ساخته و پوست آن را بر كمان پيچند و «دشت ارجن» در «دشت» خواهد آمد.
اَرجَند : بر وزن و معنى هرچند و نام شهرى هم هست.
اَرجَنگ : ارتنگ[ر.م]و نگارخانه مانى]بنيان گذار آيين مانوى در قرن ٣ م[و هم پهلوانى بوده تورانى]نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى[ و يا ديوى بوده مازندرانى كه به دست رستم كشته شد.
ارجنه : (چو دَندَنه) لحنى است از موسيقى و نام دشتى است از فارس در سى فرسخى شيراز و واقعه خلاص كردن حضرت على(عليه السلام) سلمان را از چنگ شير در همين دشت بوده و معروف است.
ارجوان : (چو بُلبُلان) معرّب ارغوان و (چو مردمان) قريه اى است از گيلان كه شاه اسماعيل صفوى]نخستين پادشاه صفوى در قرن١٠ ه: [از آنجا خروج نموده و در بدو خروج در آنجا قشلاق فرموده است.
ارجيش : (چو بدكيش) شهرى است قديم و خوش آب وهوا از نواحى ارمنيّه كبرى از بلاد اقليم رابع و در ساحل شمالى درياچه وان]در تركيه [واقع و قديماً اكثر مردمانش ارمنى و نصارى و در اواخر يكسر مسلمان هستند.
اَرچَنگ : بر وزن و معنى ارتنگ.
ارچين : (چو گلچين[٢]) نردبان.
ارچينى : كوهى است از توابع اصفهان.
اَرحيقِنه : اِسپَرَك[ر.م].(مى)
اَرخميدس : ]ارشميدس (لغت نامه دهخدا)[.
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. ضبط لغت نامه دهخدا: اَرِتماطيقى; اَرِثماطيقى.
٢. ضبط لغت نامه دهخدا: اَرچين.