قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢١
طبع الباب السّادس منه المنعقد لضبط الأشعار المنسوبة إلى رابع الأئمّة الأطهار مستمدّاً من روحانيّته المقدّسة في طبع سائر أبوابه مع تأليفاتنا الأُخرى.
وها أنا مهد بهذا المختصر إلى حضرة ناموس البشر وليّ العصر وسلطان الدّهر إمام السرّ والعلن حجّة بن الحسن عجّل الله فرجه وسهّل مخرجه معتذراً عن سدّته السّنيّة من قلّة الهديّة بانّ الهدايا على مقدار مُهديها وراجياً من حضرته العليّة العظيم من النّوال والعطيّة فانّ العطايا على مقدار مُعطيها».
از آنجا كه اسامى مؤلفات و ديگر خصوصيـات زنـدگى ايشـان در ترجمه فرزند عزيز ايشان وارد شده است، بنده در اين مورد چيزى نمى نويسم و دامن سخن را كوتاه كرده و براى آن مرد بزرگ علو درجات از خداوند منان خواهانم.
و ضمناً مى دانم كه با نگارش اين مقاله نتوانستم حق عظيم او را اداء كنم و حتى نتوانستم نيم رخى روشن از زندگى وى ترسيم نمايم ولى چه مى توان كرد(لا يُكَلّف الله نَفْساً إِلاّ وُسعها).
و به قول متنبى:
«مـــا كـلّ مـــا يتمنــى الـمــرء يــدركــه *** تجــرى الــريــاح بمـا لا تشتهـى السفُـن».
در پايان قطعه اى را كه فرزند عزيز او در سوك پدرش سروده در اينجا مى آوريم كه سخن ما حسن ختام پيدا كند:
«سحرگاه تيرى پريد از كمانى *** تنى زو تبه شد، رها گشت جانى
تنى تا نگردد تبه، طاير جان *** كجا مى تواند شدن آسمانى
بـه فصـل بهـاران كـه ديـده اسـت يـا رب *** وزد در چمن زار، باد خزانى؟
اگر چند او رفت و از درد وارست *** رها شد ز شور و شر دار فانى
ولكن ز بار غم هجر رويش *** دو تا شد خدنگ قدم چون كمانى
گلى بود بشكفت و روزى بيفسرد *** و يا بين اين جمع بُد ميهمانى
به هر حال هر آنچه بد، رفت و ليكن *** بدل ماند اين حسرتم جاودانى
كه در طى دوران عمرش نكردم *** بدان سان كه باشد ره ميزبانى
ازين حسرت افسرده بودم كه ناگه *** بگوشم چنين گفت هاتف نهانى
مدرس نمرده است هرگز نميرد *** كه ماندست آثار وى جاودانى»
جمله «مدرس نمرده است هرگز» كه با حساب ابجدى ١٢٩٦ مى باشد، تاريخ تولد و جمله«كه ماندست آثار وى جاودانى» كه با حساب مزبور ١٣٧٣ است، تاريخ وفات مى باشد.
به هر حال از طرف وجوه طبقات اهالى با نهايت تجليل واحترام، تشييع و در طوبائيه تبريز به خاك سپرده شد، سپس به بلده طيبه قم منتقل و در قبرستان شيخان قم مدفون گرديد. و اين قطعه در سنگ مزار آن مرحوم مبرور حكّ شده است: