قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٧٢
فرمودن و ترسيدن) بخشيدن است.
بِخرَد : مخفّفِ باخرد است.
بخرك : (چو دختر) بادام كوهى است.
بخس : (چو هند) سُستى و نرمه بينى و(چو شخص) ناز و غمزه و غم و غصّه و گداز و رنج و زمينِ ديمى و پژمرده و درهم آمده، خصوصاً پوستى كه از اثر حرارت چين چين و شكنج شده باشد و به معنى بخسيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و به عربى، قيمت اندك و زر قلب ناسره و كم قيمت را گويند.
بخسانيدن; بخساييدن : فعل متعّدى از بخسيدن]ر.م [است.
بخست : (چو الست و گذشت[١]) خراخر[ر.م] و فرنجك ]ر.م [و (چو نشست) از خستن و باى اوّلش زائد است.
بخستن : (چو نشستن) خستن و (چو نبستن) خراخر]ر.م [و فرنجك[ر.م] كردن.
بَخسِلوس : نام پادشاهى كه عذرا[معشوق داستان وامق و عذراى عنصرى] را با قهر و تعدّى برده بود.
بخسم :(چو گندم) شرابِ آردِ گندم و امثالِ آن.
بخسيدن : نخجل[نيشگون] و تافتن و گداختن و خراميدن و رنجيدن و پژمرده شدن و فراهم آمدن و چين چين بودن و متعدّى از اين معانى.
بخش : بهره و حصّه و حوت و ماهى و پهن و گشاده و نوع و قسم و علم صَرف و قدر و مقدار و برجِ فلك يا كبوتر يا قلعه و بخشيدن و امر و فاعل از آن.
بخشايش : (چو بدقالب) بخشيدن و از گناه كسى عفو كردن و هم دهى است در حوالىِ تبريز.
بخشش : گذشت و عطيّه و اسم مصدر بخشيدن.
بخشودن; بخشيدن : رحم و شفقت كردن و عفو و اغماض نمودن و بذل و سخاوت و گذشت كردن.
بخشيش : بخشش است.
بُخله : بر وزن و معنىِ خُرفه.
بخم : (چو فهم و قلم) ولايتى است كه مشگ خوب دارد.
بخمه : (چو دخمه) بيدگياه[ر.م] است.
بخند :(چو كمند) غمگين و شرمگين و رجوع به «سبزه» شود.
بخنو; بخنور; بخنوه; بخنه : بر وزن و معنى بختو و بختور و بختوه و بخته.
بخور : (چو قصور) عسل لَبَن[ر.م] و به «چودان» هم رجوع نمايند و به عربى، عطر و بوى خوش را گويند.
بخوردان : ظرف عطر.
بخور شيشه : عطرياتِ چندى كه با آب تر كرده و در آتش نهند تا مجلس معطّر گردد.
بخور مريم ---> پنج انگشت.
بخون : (چو عمود) ستاره مرّيخ است.
بخيدن : (چو چكيدن) حلاّجى كردن پشم و پنبه.
بخيذ : خسبيدن.
بخير : بيدگياه[ر.م] است.
بخيل : بيدگياه[ر.م] و به عربى، معروف است كه به پارسى «شَفْت»[٢] گويند.
بخيه : دوختى است معروف كه «كلّه» هم [گويند].
بخيه بر روى كار افتادن : فاش گرديدن راز و اسرار نهانى.
آيين نهم