قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٠١
موش از قبيل فواق]سكسكه [و دَوار]سرگيجه [و قلّت ادرار و قى و اسهال و بُراز]مدفوع[ خون آلود و غيرها عارض و تمامى مواد قابضه از قبيل چاى ختايى]بخش هاى شمال و شمال غربى چين[ و پوست گنه گنه]نوعى گياه[و غيره در علاج اين مسموميّت مفيد و كارگر آيند و در درارى لامعات[ر.ض]از الفاظ فرنگش شمرده و در ترجمه اش گفته: معدنى است برّاق كه با رصاص]سرب [در تركيب حروف طبع استعمال نمايند.
انج : (چو رنج) انجيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و هم معرّب انگ[ر.م]است .
اَنجال : انجاليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اَنجالانيدن : معزول كردن و عاجز و درمانده نمودن.
اَنجاليدن : عاجز و معزول بودن و نمودن.
انجام : (چو اندام) انجاميدن و امر و فاعل از آن و آخر هر كار و فايده و نتيجه و هر چيزى كه به نظام درآيد.
انجام گاه; انجام گه : گور و قبر.
اَنجاميدن : به انجام رسيدن و رسانيدن.
اَنجان : بر وزن و معنى انجام.
اَنجانيدن : بر وزن و معنى انجاميدن.
انجبات : (ل) نام عمومى اقسام مربّا است.
اَنجبار : بر وزن و معنى اَنگبار.
انجخ : (چو گندم) انجوخ[ر.م]و انجخيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
انجخت : (چو بدبخت) طمع و توقّع.
انجختن; انجخيدن : (چو سر بستن و برگزيدن) برجستن و درهم كشيدن و پژمرده شدن ميوه و درهم كشيده شدن پوست روى و اندام و آب دهن انداختن.
اَنجُدان : بر وزن و معنى انگدان.
انجر : (چو خنجر) لنگر كشتى و اَنجِل[ر.م].
انجرك : (چو بدصفت) مرزنگوش و دشتى است نامعلوم ]بيابانى در ارمنستان (لغت نامه دهخدا) [.
انجره : (چو پنجره) چشمه اى است در چهار فرسخى يزد و هم نباتى است دوايى كه به عربى «قريض» و به فرانسه «اورتى» و به لاتينى «اورتيكا» و به يونانى «كنيدو» گويند و از ادويه محرّكه موضعى بوده و دو قسم از آن در طب مستعمل مى باشد: يكى انجره كبير كه به لاتينى «اورتيكا ديوئيكا» گويند و ديگرى صغير كه هم به لاتينى به «اورتيكا اورانس» موسوم بوده و در غير باغات و اراضى مزروعه نرويد به خلاف قسم اوّل كه در اماكن مخروبه و اراضى غير مزروعه هم به عمل آيد. و هر دو قسم را در داخل جهت سدّ نزف الدّم]خون ريزى[هاى داخلى و دفع امراض مزمن جلدى استعمال نمايند و به «حبش» هم رجوع نمايند.
انجسا : (چو بدلِقا) شنگار[ر.م] و نوعى از سرخ مرد[ر.م].
انجغ : (چو گندم) انجوخ[ر.م].
انجكك : (چو مردمك) كه «دانج ابروج» و «دانه ابروج» و «دانك افزونك» نيز نامند، به نوشته برهان[ر.ض]، دانه اى است خوردنى و سياه و مغزسفيد و شبيه به دانه امرود]گلابى[ و در مخزن[ر.ض] گويد: تخم امرود جنگلى است كه بزرگ تر از بهدانه و منبت]محل روييدن[ آن كوه كيلويه]كهكيلويه[ بوده و آن را برشته كرده و مقشّر نموده و تنقّل مى نمايند.
انجل : (چو منزل) خطمى و هم نهرى است در هرات.
اَنجُلَك : همان انجُكك است كه در فرهنگ مخزن[ر.ض] به عوض كاف اوّل، لام نوشته.
انجم : (چو گندم) جمع عربى نجم : به معنى ستاره : است.
انجمِ روز : آفتاب.
انجمن : (چو بد سخن) مجمع و مجلس و فوج و گروه مردمان.
انجمنِ كنكاش : دارالشّورى.
اَنجَنار : ]انگبار[.[١]
انجوج : (چو منصور) چوب عود.
انجوخ : تف و آب دهن و روى و تن و چين و شكن روى و اندام و انجوخيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اَنجوختن; انجوخيدن : انجخيدن[ر.م].
انجورك : (چو بد صورت) رتيلا.
اَنجوغ; اَنجوغيدن : بر وزن و معنى انجوخ و انجوخيدن.
اَنجوك : دشتى است نامعلوم.
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. در اصل جاى خالى است.