قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٦٦
آبِسكون : رجوع به تركيبات «آب» شود.
آبسيان : (چو بادمجان) اشگ.
آبشت; آبِشتان; آبِشتن : بر وزن و معنى آبست و آبستان و آبستن، افراداً و تركيباً.
آبِشخو; آبِشخور; آبِشخورد : رزق و روزى و ظرف آبخورى و كنار رودخانه و كاريز و چشمه، خصوصاً جايى از آن كه مردمان و جانوران از آن آب مى خورند و به معنى محل اقامت و قسمت و بهره و تالاب و بركه و توقف كردن و درنگ نمودن و جاى آب خوردن مردم و حيوان و جزيره عميق ميان دريا كه نبات آن ظاهر و پيدا بوده و از كثرت آب، تعيّش در آن ممكن نباشد.
آبشگاه : ادب خانه[ر.م]و بيت الخلا.
آبشنگ : (چو كاربند) آب زن[ر.م].
آبفت : (چو پابست) آبافت[ر.م].
آبق : (چو فاسق) به عربى، بنده گريزپا و در اصطلاح اكسيريان]كيمياگران[، زيبق]جيوه [است كه معرّب آبك است.
آبك : (چو ناخن و مادر) آبله و جيوه و هر چيز پُرآب.
آبكار : رجوع به تركيبات «آب» شود.
آبكامه; آبكوان : در هر دو رجوع به تركيبات «آب» نمايند.
آبگون; آبگير : رجوع به تركيبات «آب» نمايند.
آبگينه : شراب و دل عاشق و اشگ چشم او و الماس و آينه و بلور و شيشه، خصوصاً شيشه شراب و شيشه صاف و شفاف و مانند آب و هم حلوايى است كه عسل قوام ديده را بر طبق ريخته و مى پهنايند تا سرديده و سختيده و در وقت خوردن دندان گير باشد.
آبلوج; آبلوچ : (چو واژگون) به نوشته برهان[ر.ض]، شكر و قند سوده و كلّه قند سفيد و به فرموده تحفه[ر.ض]، قند مكرّر است.
آبلوقه : محاصره و احاطه.(سه)
آبله : (چو نافله) علّتى است معروف كه به تركى «چيچك» و «قابار» و «زِگيل» گفته و به عربى «جُدَرى» نامند; رجوع به «جدرى» شود.
آبله رخ فلك : ستارگان.
آبله روز : آفتاب.
آبله فرنگ ---> جمره.
آبليتَه ; آبليسه; آبليه : برزيگر و زراعت كننده.
آبنوس : نوعى از ماهى بسيار لذيذ و هم درختى است معروف كه به نوشته بعضى در آتش مانند عود، گداخته و بوى خوش داده و مسحوق]ساييده شده[ آن شب كورى را برده و خوردن آن سنگ مثانه را ريخته و چون در آب اندازند، فرورود و منابت]محل هاى روييدن[ آن ناپيدا و كسى آن را نديده و آب دريا آن را آورده و مردمش از آب گيرند و در مخزن الادويه[ر.ض]گويد: آبنوس كه معرّب ابانس يونانى و به پارسى و هندى نيز بدين اسم مشهور ]است [و به رومى «انكسينس» و به يونانى «سيفافيطوس» نامند درختى است شبيه به درخت عنّاب و بسيار بزرگ مانند گردكان]گردو[ و از آن بزرگ تر و ثمر آن مانند انگور و زردرنگ مايل به سرخى و با حلاوت كمى و زمخت بسيار و در اوايل ميزان]مطابق مهر [رسيده و از درخت فروآرند.
آبنوسى شاخ : سرنا و شهناى و نايى كه از آبنوس سازند.
آبو : گل نيلوفر.
آبونه : به نوشته درارى لامعات[ر.ض]، خريدار نقدى و مشترك در صحايف و جرايد.(سه)
آبه : قريه اى است از بلوك خرقان مابين قزوين و همدان، حبوب و غلاتش ارزان و ميوه هاى سردسيرى اش فراوان است و هم شهرى است كه در دو فرسخى يا در چهار فرسخى ساوه واقع و اطرافش واسع و هوايش به گرمى مايل و آبش از قنات و معتدل و مردمانش شيعه مى باشند.
آبهى : (چو ظالمى) رودخانه اى است كه آن را رودخانه آهو نيز گويند.
آبى : ميراب و رنگى است مشهور و نوعى از انگور و هر چيز به آب منسوب و ميوه بِهى]به [معروف و بر هم خوردن معامله و در عربى، به معنى مانع و منكر است.
آبيار : رجوع به تركيبات «آب» نمايند.
آبيد; آبير; آبيژ; آبيژك; آبيژه : سرشگ و شراره آتش.
آبيل : به نوشته تحفه[ر.ض]، نباتى است پخش شبيه به شلغم