قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٨٢
زيرا وقتى، سلطانِ ايران، ارمنيّه را غارت كرده و اسرايش را آنجا سكنى دادند، و استر خوب راهوار از آنجا آرند.
بردك : (چو اندك) لُغز[چيستان] و معمّا و افسانه.
بَردَم : نام اصلىِ بردع[ر.م] است.
بردن : (چو دلبر) تندى و تيزرفتارى و اسب جلد و تند و(چو خفتن) يافتن و ربودن و ضدِّ آوردن.
بردنگ : (چو بدرنگ) پشته و كوه كوچك.
بِردُون : (چو فرعون) اسب نر تند و جلد.
برده : (چو پرده) غلام و كنيز وبنده و اسير.
بردهان : (ل)رجوع به «فردجان» شود.
بردى : ظروف سنگى و خرمايى است لطيف و گياهى است كه بيشتر در مصر بوده و از آن كاغذ سازند و در تحفه]ر.ض [گويد: آن نباتى است ساقش غليظ و مدوّر و نرم و زياده بر ذرعى و آن را ريزه كرده و ريسمان ترتيب مى دهند و گُلش مستدير]گرد [و ضخيم و سفيد و ذهبى[طلايى] و خوش منظر و برگش مثل برگ خرما دراز، و كاغذ مصرى از آن و بشنينِ]گلى در مصر [آن : كه پخته باشند : ساخته مى شود، و مراد از قرطاس در كتب طبى، آن كاغذ است. و بالجمله لفظ بردى، به نوشته مخزن]ر.ض [عربى است و به پارسى «پيزر» و به سريانى «بانورس» و به هندى «كوندل» و به مصرى «فاقير» گويند و رجوع به «پاپيروس» هم نمايند. و هم در مخزن]ر.ض [گويد: سامان نام پارسىِ نوعى از بردى است كه به پارسى «پيزر» گفته و بسيار نرم و نازك مى باشد.
بَرديدن : از راه دور شدن و به كناره كشيدن.
بَرديرلوس : به يونانى، مرغ چكاوك است.
بردين : چرك و وسخ.
بَرراه; بَررَه : آراسته و خوب و آراستگى و خوبى و برازيدن.
بَرز : بر وزن و معنى ورز.
برزكار; برزگر : مُزارع و زراعت كننده كه «كديور» و «برزيگر» و «بازيار» و «شميز» و «شومز» و «شوميز» و «كشاورز» و «كشتمند» هم [گويند].
برزال : (ل) يكى از عشاير قبايل بربريّه مى باشد.
برزخ : (ر) به عربى، وسط و ميانه هر چيز، خصوصاً عالمِ مابينِ دنيا و آخرت كه از ساعت مرگ و قبض روح است تا وقت حشر و به اصطلاح جغرافيين عرب، راهِ تنگ و درازى است از زمين كه مابين دو نقطه زمين بوده و آنها را به همديگر وصل نمايد و يا زبانه خاكى است كه مابين دو دريا واقع باشد، در مقابلِ بغاز[تنگه]، و آن را «مختنق» نيز گويند.
برزدن : برابرى و همسرى كردن و به هم آوردن و استثنا نمودن و از هم جدا ساختن و كشتى به كنار رسيدن و حساب كردن چند نفر قمار را به انگشت.
برزده : موضوع و مستثنى شده و اسم مفعول و ماضى بعيد از برزدن.
برزك : (چو اندك) بزرك[ر.م] و تخم كتان.
برزكار; برزگر ---> برز.
برزم : (چو مريم) ناز و كرشمه و قلعه اى است در كنار آب آمون[در آسياى مركزى].
برزن : (چو دلبر) محلّه و كوچه و صحرا و سر كوچه و محلّه و (چو سندل) امر به زدن و تابه گلى كه بر بالاى آن نان پزند.
بُرزو : پهلوانى بوده مشهور.
بُرْزُويلا : مبارزى بوده تورانى[در شاهنامه حكومتى ترك در آسياى مركزى]، در لشگر افراسياب.
برزه : (چو لرزه) زراعت و شاخ درخت و هم موضعى است در جزيرة العرب كه در زمان جاهليّت وقعه اى مابين بنى سليم و بنى فارس در آنجا واقع، و يوم برزه مشهور است.
برزه كار; برزه گر : برزگر.
برزه گاو : گاو زراعت.
بَرزيدن : زراعت كردن و به كارى مواظبت نمودن.
برزيق : آدم كودن و نافهم و احمق.
بَرزيگر : برزگر.
برزيل ]ر برازيليا[.
بَرزين : آتش و صحرا و آشكار و هويدا و كوچه و محلّه و مبارزى بوده ايرانى و آتشگده ششمينِ پارسيان است در